الرئيسيةالرئيسية  PortalPortal  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 نوشته هاي جالب ...

اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5  الصفحة التالية
نويسندهپيام
الهام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2828
Age : 29
Location : ایـــــران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   السبت ديسمبر 15, 2007 9:15 pm

ممنون نوید جان نوشته هات واقعا قشنگ بودن flower
دستت درد نکنه Smile
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://toradoostdaram.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   السبت ديسمبر 15, 2007 9:53 pm

خواهش میکنم ... کاری نکردم ... داداش سلمان ... شما خودت گلی آقا ...
تاثیرات ما از شماست ... ! Smile

و الهام جان ...
به شما هم اثبات شد که دزدان دریایی هم دل دارن ... Very Happy

=======================

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم



So you would like to interview me? God asked
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ?My time is eternity
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟



What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

God answered...
پاسخ داد:

That they get bored with childhood
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند


That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

That by thinking anxiously about the future
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present
که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

That they live as if they will never die
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.
سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

All they can do
ولي مي توانند

is let themselves be loved
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   السبت ديسمبر 15, 2007 9:55 pm

برخیز ...

يک روزفکر هايم را که جمع کردم خانه ام خالي شد ...

من ماندم و من! چون به خود انديشيدم ...دنيايم شد پر از خود خواهي هاي من! شد پر از "من"!

روزگار ما را ببين!!

مطمئن باش آنچه را فکر مي کني برايت وجود دارد ...

روزها اگر بگذرد و به خيلي از چيزها فکر نکني ... آنها به نبودن عادت مي کنند و تو به نديدن!



حال بينديش ... مدام در فکرت چه مي گذرد؟ برايم نام مبر... اما بدان آنچه مي انديشي همان است!

و مواظب باش که فقط به خود نينديشي .. چون اگر خودت باشي و خودت .. تنها خدا مي داند که فکرت دور باطلي بيش نخواهد بود....



بينديش به تمام اطرافت ... بينديش به آنچه مي خواهي باشد...

بينديش به پروردگارت ...

گفتم پروردگار ..... بينديش ..... بينديش تا بيابيش ..... بينديش ......

و فکر کن که اگر فقط خودت را در حيطهء تفکرت ببيني ... پروردگارت چه نقشي خواهد داشت؟!



من نفي خويشتن گردي نمي کنم ....

زندگي کن ... و تلاش کن که زنده گرداني خودت را....

از من مپرس "پروردگار را کجا بيابم؟"

حرف قشنگي زد کسي که گفت:" به تعداد انسانهاي روي زمين راه هست براي رسيدن به خدا!"



پس هر کدام به فراخور حال خود مي توانيم راهي به آسمان بيابيم .... و آسماني شويم...

پس خودت برخيز...خودت بياب... و خودت طريق را طي نما ... باشد تا حقايقي را دريابي و خودت را از نوعي ديگر بيابي ... برخيز!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   السبت ديسمبر 15, 2007 9:56 pm

گفتم: لعنت بر شيطان!
لبخند زد.
پرسيدم: چرا مي خندي؟
پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم: مگر چه كرده ام؟
گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.
پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان ...!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
الهام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2828
Age : 29
Location : ایـــــران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   السبت ديسمبر 15, 2007 10:29 pm

آهان که اینطور پس دزدان دریایی هم دل دارن و ما نمیدونستیم؟ Very Happy Very Happy
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://toradoostdaram.blogfa.com
maryashena
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1153
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأحد ديسمبر 16, 2007 7:04 am

اگر خدا نخواهد

در میان گردباد بی رحم زندگی

شمع بی سرپناه امیدت

خاموش نخواهد شد

ایمان دارم باور کن
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأحد ديسمبر 16, 2007 8:47 am

الهام نوشته است:
آهان که اینطور پس دزدان دریایی هم دل دارن و ما نمیدونستیم؟ Very Happy Very Happy


بله ... پس چی ؟
فکر کردی خیال کردی ؟

نه داداش ... اینطوریا هم که فک (فکر) میکنی نیستش ...
آره داداش ... pirat
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأحد ديسمبر 16, 2007 9:04 am

ديده ام خيره بر اين کاغذ هاست

بر خطوطي که قلم بر آن زد

بر حروفي که گهي خط خورده

و به آشفتگي صدها حرف

که اگر باز نويسم آنرا

بازهم دل به پريشاني وغم

در پي حرف دگر ميگردد

آن الفبائي را

که دبستان وکلاس

بمن آموخته بود

گوئيا گم کردم

دفتر وکيف و کتابم را هم

ودلم را پس از آن

!!!

خيره بر اينهمه کاغذ

که چرا

اينهمه کاغذ سرگردان را

اينچنين سال به سال

يک بيک مي گردم

وتوان در من نيست

بگذرم از ورقي تا خورده

که درونش يکروز

در ميان شعري

چشم گرياني را

کرده ترسيم تب احساسم

يا که در يک شب ديگر خطي

روي يک برگ تهي

با ز ترسيم شدو شعري شد

مانده در دفتر شعرم برجا

!!!

قدرتم نيست سپارم بر باد

چک نويسي حتي

که بر آن قطره اشکي افتاد

قدرتم نيست فراموش کنم

که به هر بيت وبه هر تک غزلي

که به هر نثر وبه هرواژه عشق

اينچنين پابندم

وتماميت اين برگ به برگ

از درخت دل پر باري بود

که به هر فصل که از راه رسيد

از خود وبودن خويش

نقش خود ايفا کرد

لحظه اي سبز بهاراني بود

لحظه اي ميوه به تابستان داد

در خزان

برگ وجودش خشکيد

وتن لرزاني

در زمستاني شد

و هر آن دانه ءبرف

نزد او حرمت داشت

بر تنش جائي داشت

زندگي بود تماميت اين بودن ها

ليک من حيرانم

که کجاشد همه آن روز وشبي

که کنون در تقويم

بدلم ميگويد

اينهمه سال گذشت

!!!!

آه اي برگ سفيد

که کنون منتظري

تا دگر باره به احساسي سبز

سردي بودن را

از تو واز دلها

بزدايم با شعر

از دل خود هم نيز

ليک اي برگ سفيد

گوئيا هيزم تن ميسوزد

شعله اش پيدا نيست

!!!

در تنم

روح الفبا هم نيز

زندگي قصه يک پرواز است

ليک بر روي زمين

روح همواره ز جسم

آسمان ميخواهد

آسماني که درآن

دل اگر باراني ست

يا که در پائيز است

يا زمستان بدلش سردي داد

باز هم هيزم يک بودن بود

در درون آتش

بازهم هيزم يک بودن بود

گرچه تن سوخته اما سرشار

از همه احساسي

که بدل ره ميداد

وبه آن دل مي بست

اينچنين پابندم

اينچنين پابندم به هر آن لحظه خويش

اينچنين پابند است

دل به رويائي چند

که به عمرش همه روز

زندگاني بخشيد

اينچنين پابندم ...اينچنين پابندم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
Arakadrish
مشتاق
مشتاق
avatar

تعداد پستها : 986
Location : كاخك
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الإثنين ديسمبر 17, 2007 12:46 am

حضرت علي مي فرمايند : « وقتي به كارهاي دنيويت مشغولي ، جوري كار كن كه انگار هرگز روي مرگ رو نمي بيني ، و وقتي داري عبادت ميكني

جوري عبادت كن ، تنگار لحظه اي بيشتر زنده نيستي»

اين ثابت ميكنه اون بابايي كه با خدا حرف زده بود خالي بسته Shocked

چون توي زندگي ميشه هر دو ديدگاه رو داشت : خلود جاوداني و ... زندگي فقط براي لحظه اي !! Very Happy


گوينده ي اون جمله ديگه هم به گمونم ... همون مارمولك معروف بود !! نه ؟؟

Laughing Laughing

ممنون داداشي
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الإثنين ديسمبر 17, 2007 7:43 pm

آره داداشی ...

گمونم کنم حق با تو باشه ... Laughing



=============


مريدي كه شيفته مرادش بود تصميم گرفت كه تمام حركات و سكنات اورا زير نظر بگيرد فكر مي كرداگر كارهاي اورا بكند فرزانگي او را هم به دست خواهد آورد مراد او كه حكيمي پارسا بود فقط لباس سفيد مي پوشيد شاگردش هم فقط لباس سفيد پوشيد حكيم گياه خوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را كنار گذاشت و فقط گياه خورد حكيم رياضت مي كشيد شاگرد هم تصميم گرفت رياضت بكشد و روي بستري از كاه خوابيد مدتي گذشت حكيم متوجه تغيير رفتار شاگردش شد رفت تا ببيند چه خبراست شاگرد گفت :




(( دارم مراحل سلوك را مي گذرانم سفيدي لباسم نشانه سادگيست گياه خواري جسمم را پاك مي كند و رياضت باعث مي شود كه فقط به روحم فكر كنم. ))




حكيم لبخندي زد و او را به دشتي برد كه اسبي از آن مي گذشت بعد گفت :




(( تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه كرده اي .در حالي كه اين كمترين اهميت را دارد. آن حيوان را آن جا مي بيني ؟ او هم موي سفيد دارد و فقط گياه مي خودر و در اصطبلي روي كاه مي خوابد . فكر مي كني حكيم است يا روزي حكيمي واقعي خواهد شد؟))
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
maryashena
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1153
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الخميس ديسمبر 20, 2007 6:19 am

دوستم داری؟
نه

مطمئنی؟؟ شاید داری خودت خبری نداری. یه دقیقه جیباتو بگرد

ای بابا بیا .اینا رو گشتم... توش هیچی نیست.

ا، اون یکی جیبت رو بگرد خوب با دقت بگرد...

نه این تو هم چیزی نیست.

ای وای . شاید تو کیفت گذاشتی .یادت نیست .ترو خدا کیفت رو بگرد

کیفم؟ چی می گی من که اصلا کیف ندارم.

هوم ..پس.. دیگه جایی نمونده بگردی؟ مطمئنی که دوسم نداری؟

اره بابا .مطمئنم .همه جا را گشتم ندارم.

باشه پس من ..خداحافظ

...هی یه دقیقه صبر کن .. یه جیب مخفی تو لباسم پیدا کردم. تا حالا ندیده بودمش... وایسا...اینو. هنوز نگشتم ..شاید
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الخميس ديسمبر 20, 2007 1:18 pm

آخی ...

واقعا خودش نمیدونسته دوستش داره ها ...
ولی آخرش هم نفهمید ...

ممنونم مریم جان ... Smile
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الخميس ديسمبر 20, 2007 1:25 pm

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد.مردي نشست و ساعت­ها تلاش پروانه را براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله تماشا کرد.آن­گاه تلاش پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي­تواند به تلاشش ادامه دهد.آن مرد تصميم گرفت به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد .پروانه به راحتي از پيله خارج شد, اما جثه­اش ظريف و بال­هايش چروکيده بودند. مرد به تماشاي پروانه ادامه داد. او انتظار داشت بال­هاي پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت نمايد.اما چنين نشد!




در واقع ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند. آن مرد مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.












گاهي اوقات در زندگي فقط به تلاش و تقلا نياز داريم




اگر خداوند مقرر مي­کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم, فلج مي­شديم, به اندازه کافي قوي نمي­شديم و هرگز نمي­توانستيم پرواز کنيم.




من نيرو خواستم و خداوند مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم .




من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل کردن به من داد.




من سعادت و ترقي خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد تا آن­ها را از ميان بردارم.




پس نترس, با مشکلات مبارزه کن و بدان که تو مي­تواني بر آن­ها غلبه کني زيرا هر آن­چه بخواهي خداوند به تو خواهد داد
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الجمعة ديسمبر 21, 2007 7:56 am

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الجمعة ديسمبر 21, 2007 7:58 am

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. ...

او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .
در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همکاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است .
همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الجمعة ديسمبر 21, 2007 8:16 am

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

معين کرمانشاهی
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Arakadrish
مشتاق
مشتاق
avatar

تعداد پستها : 986
Location : كاخك
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الجمعة ديسمبر 21, 2007 8:23 pm

نويد جان و مريم خانوم و دلارام عزيز . واقعا متن هاي زيبايي بودن .

وسوسه شدم منم بذارم Twisted Evil

هديه :

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه ي من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدام كوچه خوشبخت بنگرم


فروغ فــــــرخزاد
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأحد ديسمبر 30, 2007 2:18 pm

Arakadrish نوشته است:
نويد جان و مريم خانوم و دلارام عزيز . واقعا متن هاي زيبايي بودن .

وسوسه شدم منم بذارم Twisted Evil

هديه :

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه ي من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدام كوچه خوشبخت بنگرم


فروغ فــــــرخزاد

اوه...
یادش بخیر .... من چقدر از فروغ شعر خوندما Rolling Eyes

یکی از بهتریناشو گذاشتی Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Arakadrish
مشتاق
مشتاق
avatar

تعداد پستها : 986
Location : كاخك
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأربعاء يناير 02, 2008 7:08 pm

خواهش ميكنم ليلا . خوشحالم كه دوسش داشتي !!

ميدوني به نظر من بهتر از تمام بهترين هاي هستي چيه ؟؟

بهترين ، بهترين ... اونيه كه گفت :

في ابنة رسول الله لي اسوة حسنة


هيچ كلمه و شكلكي براي بيان احساسم ندارم ...

از خودم خجالت ميكشم ... جمله اي به اين عظمت توي دهن ، سراپا كثافتي مثل من ، نبايد مزمزه بشه ...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الخميس يناير 03, 2008 6:53 am

Arakadrish نوشته است:
خواهش ميكنم ليلا . خوشحالم كه دوسش داشتي !!

ميدوني به نظر من بهتر از تمام بهترين هاي هستي چيه ؟؟

بهترين ، بهترين ... اونيه كه گفت :

في ابنة رسول الله لي اسوة حسنة


هيچ كلمه و شكلكي براي بيان احساسم ندارم ...

از خودم خجالت ميكشم ... جمله اي به اين عظمت توي دهن ، سراپا كثافتي مثل من ، نبايد مزمزه بشه ...


حالا معنیشم بگو که بیشتر روشن بشیم Wink


راستی چی شد که یاد این جمله افتادی؟
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الخميس يناير 03, 2008 11:21 am

عده اي هنر پيشه در ميدان شهر نمايشي ترتيب داده بودند ودرآن دعوا و نبرد بين عده اي انسان شرور و انسان خوب را به نمايش گذاشته بودند .در پايان نمايش , آدم خوب ها بر افراد بد و خبيث پيروز شدند و نمايش تمام شد .

يکي از شاگردان شيوانا که تحت تاثير نمايش قرار گرفته بود در حضور بقيه شاگردان هيجان زده به شيوانا گفت :استاد !ديديد چقدر زيبا آدم هاي خوب بر انسانهاي بد پيروز شدند اين جور نمايش ها انسان را واقع بين مي سازد .

شيوانا تبسمي کرد و گفت :اما حقيقت تلخ اينست که در زندگي واقعي خوب ها هميشه پيروز نخواهند شد .و هميشه کسي که تدبير و ذکاوت و هشياري بيشتري دارد پيروز ميدان است .اگر اين حقيقت تلخ را باور نداشته باشي هرگز نمي تواني انساني واقع بين باشي .


ممنونم از همه ... Smile
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
Arghavan
میزبان
میزبان
avatar

تعداد پستها : 489
Location : تهران
Registration date : 2008-01-02

پستعنوان: هفت سرزنش   الثلاثاء يناير 15, 2008 1:59 pm

روحم را هفت بار سرزنش کردم!

بار اول وقتی که تلاش کردم با سوء استفاده از ضعیف خودم را ارتقا دهم.

بار دوم وقتی که پیش کسانی که واقعا می لنگیدند وانمود کردم که چلاقم.

بار سوم وقتی که موقع انتخاب به جای سختی راحتی را انتخاب کردم.

بار چهارم وقتی که اشتباه کردم خودم را با اشتباهات دیگران تسلی دادم.

بار پنجم وقتی که به خاطر ترس رام شدم و بعد با صبر و حوصله ادعا کردم که قوی هستم.

بار ششم وقتی که جامه هایم را بالا نگه داشتم تا با خاک زندگی برخورد نکنند.

بار هفتم وقتی سرود ستایش خداوند را می خواندم و آن خواندن را عملی پرهیزکارانه در نظر می گرفتم.


جبران خلیل جبران
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Assal
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1476
Age : 29
Location : تهران
Registration date : 2007-12-19

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأربعاء يناير 16, 2008 10:40 am

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :

اين كار شما تروريسم خالص است

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد !!

وقتي با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت : با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

پائولو كوئلیو
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
Arghavan
میزبان
میزبان
avatar

تعداد پستها : 489
Location : تهران
Registration date : 2008-01-02

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأربعاء يناير 16, 2008 4:16 pm

عسل جون واقعا دستتون درد نکنه خیلی زیبا بود. Smile
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Assal
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1476
Age : 29
Location : تهران
Registration date : 2007-12-19

پستعنوان: رد: نوشته هاي جالب ...   الأربعاء يناير 16, 2008 4:26 pm

خواهش می کنم خانومی...... I love you
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
 
نوشته هاي جالب ...
بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 2 از 5رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5  الصفحة التالية

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
 :: علمی و ادبی :: شعر و شاعران ایرانی-
پرش به: