الرئيسيةالرئيسية  PortalPortal  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 قصه هاي مرجان

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1 ... 10 ... 17, 18, 19, 20, 21  الصفحة التالية
نويسندهپيام
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   السبت فبراير 21, 2009 6:35 pm

مرجان عزیز

واقعا لذت بردم از داستان جالبت

اعتراف میکنم که موهای تنم سیخ شد بعضی جاهاش ...

واقعا ممنونم ...

مجبورم کرد بازم بنویسم ... Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد فبراير 22, 2009 10:55 am

ممنون لطف داری نوید جان
به خودم امیدوار شدم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد فبراير 22, 2009 11:05 am

nAvId نوشته است:
مرجان عزیز

واقعا لذت بردم از داستان جالبت

اعتراف میکنم که موهای تنم سیخ شد بعضی جاهاش ...

واقعا ممنونم ...

مجبورم کرد بازم بنویسم ... Wink
ای ول به حسن سلیقت lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء فبراير 24, 2009 8:26 am

اگه میدونست اخرش چی میشه هیچ وقت اشتباه نمیکرد..
فکر میکرد دل همه مثل دل خودش صاف و پاکه.
بیچاره مرجان که دلش بدجوری شکسته بود.
پشت پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد به ابری که همه آسمون رو پوشونده بود
به آبی گم شده اسمون که فقط او میتونست ببینه..همون آبی ای که عین قلبش پشت یه عالمه
ابر گم شده بود..با خودش گفت:
.عجیب نیست ؟ابر آسمون از بخار برخاسته از دریاست، دریایی که به پاکی و بی نهایتی معروفه و ابر دل من
از بخار برخاسته از دله،دلی که به پاکی و بی نهایتی معروفه . چه شباهتی!!!
دوباره چند لحظه فکر کرد و گفت:
ابر آسمون با یه نسیم بی جون جا به جا میشه و میره اما ابر دلم شاید نازک تر بشه ولی مه ش به جا میمونه چه تفاوتی!!!
عجیب نیست؟
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
amin
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2691
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء فبراير 24, 2009 9:18 am

ممنون مرجان من که از قصه های تو بیشتر از قصه های شهرزاد قصه گو خوشم میاد Laughing
ولی جدیدن اشتباه املایی داری غصه هاتو می نویسی نه قصه ها Rolling Eyes
ما همون مرجان شاد و سرحالو می خواهیم Razz
که باعث شادی و امید همه ما بشه تو غمگین باشی ما چیکار کنیم پس؟؟؟ Suspect
انشالا همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه cheers
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء فبراير 24, 2009 12:36 pm

amin نوشته است:
ممنون مرجان من که از قصه های تو بیشتر از قصه های شهرزاد قصه گو خوشم میاد Laughing
ولی جدیدن اشتباه املایی داری غصه هاتو می نویسی نه قصه ها Rolling Eyes
ما همون مرجان شاد و سرحالو می خواهیم Razz
که باعث شادی و امید همه ما بشه تو غمگین باشی ما چیکار کنیم پس؟؟؟ Suspect
انشالا همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه cheers
اشتباه شد دیگه!!
این که من نیستم مرجانه.اون یکی مرجان که از اول هم گفتم
باشه!سعی میکنم روزای خوبشم بنویسم
ممنونم که به من لطف داری
حالا هم برای شادی دل همه دسته جمعی خنده!!
ههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الخميس فبراير 26, 2009 4:01 am

قشنگترین صبحش وقتی بود که چشم با کرد و دید
توی دلش هیچ غصه و نگرانی ای نیست
حرفاش و غصه هاش رو کیسه کرده بود و انداخته بودشون دور
امروز شاد بود
دلش پر بود از امیدی که خیلی وقت پیش ترکش کرده بود
حالا دوباره میتونست تو آیینه نگاه کنه و از دیدن خودش شاد باشه.
یادش اومده بود که زندگی وقتی لبخند نمیزنه که او اخم کرده باشه.
دوباره تلاش میکرد و از نو شروع میکرد.مهم نبود که یک بار زمین خورده بود
تا نیرو و امید داشت پیش میرفت
یه با خط درشت روی سر در ذهنش نوشت
غصه و ناامیدی تا اطلاع ثانوی تعطیل.لطفا وارد نشوید
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الخميس فبراير 26, 2009 8:43 am

Jany نوشته است:
قشنگترین صبحش وقتی بود که چشم با کرد و دید
توی دلش هیچ غصه و نگرانی ای نیست
حرفاش و غصه هاش رو کیسه کرده بود و انداخته بودشون دور
امروز شاد بود
دلش پر بود از امیدی که خیلی وقت پیش ترکش کرده بود
حالا دوباره میتونست تو آیینه نگاه کنه و از دیدن خودش شاد باشه.
یادش اومده بود که زندگی وقتی لبخند نمیزنه که او اخم کرده باشه.
دوباره تلاش میکرد و از نو شروع میکرد.مهم نبود که یک بار زمین خورده بود
تا نیرو و امید داشت پیش میرفت
یه با خط درشت روی سر در ذهنش نوشت
غصه و ناامیدی تا اطلاع ثانوی تعطیل.لطفا وارد نشوید
در مسیر زندگی


در بهاری سبز

همچون امروز

به من آموختند که دوست بدار که دوست داشتن لازمه زندگی توست

نه تنها تو بلکه تمامی انسانها

حال و اکنون که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموشش کن

خدایا چه سخت می گیرند دوست داشتن را

و چه آسان می گیرند فراموش کردن را
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الجمعة فبراير 27, 2009 7:33 am

زمستون داشت تموم میشد..تموم تموم که نه ولی رو به تمومی بود.
آخرش بود..هوا یه کم سرد بوی بهار داشت و نم بارون بهاری.
نسیم ملایمی می اومد.به صورتش میخورد از سوز کم ش لذت میبرد.
نمخواست خودش رو بپوشونه..میخواست نسیم با صورتش بازی کنه،
پر از شورش کنه.
داشت آروم و بی هدف قدم میزد..دلش هوس کرده بود بزنه به کوچه و خیابون.
دلش از توی خونه نشستن و فکر و خیالای بیخودی گرفته بود.
شدت باد بیشتر شد نه خیلی شدید ولی طبق رسم کویر که وقتی امید بارون داری
همه چی عوض میشه، هوا پر از خاک شد..یه عالمه کاغذ و اشغال توی هوا چرخ میخورد.
تیفون*شده بود.باد توی پلاستیک فریزری که کنار کوچه افتاده بود پیچید و بلندش کرد.
جلوی چشماش چرخ زد و زد و همراه باد به اینطرف و اونطرف کشیده شد.
با خودش گفت:
چقدر بده سبک و تو خالی باشی و فقط وقتی بتونی حرکت داشته باشی
که یه هوای زودگذر به دلت بیفته.
برای فرار از تیفون سرعت بیشتری گرفت.باید قبل از اینکه هوا بدتر بشه به خونه میرسید.


* در لهجه یزدی به باد شدیدی که گرد و خاک همراهشه با هر شدتی که باشه میگن تیفون
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد مارس 29, 2009 7:57 am

هیچی هیچی!نه سال نو مبارکی نه عید دیدنی ای!هیچی
دیگه دوستش ندارم..
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد مارس 29, 2009 12:13 pm

Rolling Eyes Rolling Eyes Rolling Eyes
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد مارس 29, 2009 3:02 pm

Jany نوشته است:
هیچی هیچی!نه سال نو مبارکی نه عید دیدنی ای!هیچی
دیگه دوستش ندارم..

pale
دلارام بمیره نبینه اعصاب معصاب نداشته باشی
چی شده خانوم خانوما، با مرجان قهر کردی یا با ما؟ Sad
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد مارس 29, 2009 4:04 pm

دلارام نوشته است:
Jany نوشته است:
هیچی هیچی!نه سال نو مبارکی نه عید دیدنی ای!هیچی
دیگه دوستش ندارم..

pale
دلارام بمیره نبینه اعصاب معصاب نداشته باشی
چی شده خانوم خانوما، با مرجان قهر کردی یا با ما؟ Sad
خدا نکنه خانمی.هزار سال زنده باشی
من یه وقتایی دیوونه میشم.حوصله این مرجان رو نداشتم
برای همین کنارش گذاشتم...
اگه با شما قهر کنم که نصف دنیام فنا میشه.
وزی چند بار نیام فروم که روزم شب نمیشه..
قربونت برم که اینقدر مهربونی
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد مارس 29, 2009 4:49 pm

مرجان جونم یه صفایی به حال مستمع های همیشگی این تاپیک بده
من منتظرم عزیزم
دوباره نگی فردا من چیز نمیشم
میدونی که من اهل چاپلوسی نیستم
دستت درد نکنه lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين مارس 30, 2009 5:38 am

Jany نوشته است:
دلارام نوشته است:
Jany نوشته است:
هیچی هیچی!نه سال نو مبارکی نه عید دیدنی ای!هیچی
دیگه دوستش ندارم..

pale
دلارام بمیره نبینه اعصاب معصاب نداشته باشی
چی شده خانوم خانوما، با مرجان قهر کردی یا با ما؟ Sad
خدا نکنه خانمی.هزار سال زنده باشی
من یه وقتایی دیوونه میشم.حوصله این مرجان رو نداشتم
برای همین کنارش گذاشتم...
اگه با شما قهر کنم که نصف دنیام فنا میشه.
وزی چند بار نیام فروم که روزم شب نمیشه..
قربونت برم که اینقدر مهربونی


آی گفتی... Neutral
منم خیلی دلم می خواد این دلارام رو بذارم کنار، یا حداقل یه مدت ازش دور باشم
اصلا دلم می خواد تنهایی برم مسافرت، حتی خودم رو هم نبرم
ولی نازنینم... چگونه؟ Neutral
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء مارس 31, 2009 11:27 am

Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء مارس 31, 2009 4:00 pm

دلارام نوشته است:
Jany نوشته است:
دلارام نوشته است:
Jany نوشته است:
هیچی هیچی!نه سال نو مبارکی نه عید دیدنی ای!هیچی
دیگه دوستش ندارم..

pale
دلارام بمیره نبینه اعصاب معصاب نداشته باشی
چی شده خانوم خانوما، با مرجان قهر کردی یا با ما؟ Sad
خدا نکنه خانمی.هزار سال زنده باشی
من یه وقتایی دیوونه میشم.حوصله این مرجان رو نداشتم
برای همین کنارش گذاشتم...
اگه با شما قهر کنم که نصف دنیام فنا میشه.
وزی چند بار نیام فروم که روزم شب نمیشه..
قربونت برم که اینقدر مهربونی


آی گفتی... Neutral
منم خیلی دلم می خواد این دلارام رو بذارم کنار، یا حداقل یه مدت ازش دور باشم
اصلا دلم می خواد تنهایی برم مسافرت، حتی خودم رو هم نبرم
ولی نازنینم... چگونه؟ Neutral
وقتی توی سفر هم و غم زندگی عادی رو فراموش کنی
انگار خودت رو جا گذاشتی و رفتی سفر
من توی سفر خودم رو فراموش میکنم اما وقتی برمیگردم
یه حس دردناکه شاید مثل دوباره اسیر شدن روح در بدن
دیدی اونایی که تا نیمه راه اون دنیا میرن و برمیگردن گاهی از ترس و درد
وحشتناک حرف میزنند
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء مارس 31, 2009 7:24 pm

Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
MajidDiab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6314
Age : 32
Location : تهران / تبریز
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء مارس 31, 2009 9:13 pm

بابا اینقدر از سفر حرف نزنید
نا سلامتی عیده هااا
مرجان جون 4 تا قصه شیرین بگو حالش رو ببریم Shocked
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.a-d-w.blogfa.com
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأربعاء أبريل 01, 2009 3:19 am

ای به روی چشم..ولی فعلا
تا ذهنم برای قصه گفتن وا بشه..
با بزک زنگوله پا و کدو قلقله زن بسازید
قول میدم..بعدش من با دست پر برگردم...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7074
Age : 652
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأربعاء أبريل 01, 2009 3:33 am

MajidDiab نوشته است:
بابا اینقدر از سفر حرف نزنید
نا سلامتی عیده هااا
مرجان جون 4 تا قصه شیرین بگو حالش رو ببریم Shocked


من قصه بگم.
قصه های جالب و عبرت اموز.
فقط هر دلش داره من واسه ش قصه میگم lol! lol! lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
MajidDiab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6314
Age : 32
Location : تهران / تبریز
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأربعاء أبريل 01, 2009 12:31 pm

magnoon diab نوشته است:
MajidDiab نوشته است:
بابا اینقدر از سفر حرف نزنید
نا سلامتی عیده هااا
مرجان جون 4 تا قصه شیرین بگو حالش رو ببریم Shocked




من قصه بگم.
قصه های جالب و عبرت اموز.
فقط هر دلش داره من واسه ش قصه میگم lol! lol! lol!
Cool

بگو فقط فاقد خشانت باشه Cool
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.a-d-w.blogfa.com
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7074
Age : 652
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأربعاء أبريل 01, 2009 1:32 pm

شرمنده رکن اصلی قصه های من
خون و خونریزی و خشانته
Twisted Evil Twisted Evil Twisted Evil
خواستید واسه تون تعریف میکنم
study study study
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
MajidDiab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6314
Age : 32
Location : تهران / تبریز
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأربعاء أبريل 01, 2009 2:54 pm

نه داستانتو ببر باهاش اره 6 بسازند Shocked
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.a-d-w.blogfa.com
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأربعاء أبريل 01, 2009 5:39 pm

magnoon diab نوشته است:
MajidDiab نوشته است:
بابا اینقدر از سفر حرف نزنید
نا سلامتی عیده هااا
مرجان جون 4 تا قصه شیرین بگو حالش رو ببریم Shocked


من قصه بگم.
قصه های جالب و عبرت اموز.
فقط هر دلش داره من واسه ش قصه میگم lol! lol! lol!
Laughing Laughing Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
 
قصه هاي مرجان
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 18 از 21رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1 ... 10 ... 17, 18, 19, 20, 21  الصفحة التالية

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
 :: عمومي :: سفره خانه-
پرش به: