الرئيسيةالرئيسية  PortalPortal  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 قصه هاي مرجان

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6 ... 13 ... 21  الصفحة التالية
نويسندهپيام
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الجمعة يناير 25, 2008 7:30 pm

دلارام نوشته است:
Razz Razz Razz Razz
همچین از کبابات تعریف کردی که نصفه شبی دهنم آب افتاد
Laughing Laughing
من کباب می خواااااااام tongue tongue



بیا دلارام جونم ..بیا باهم بخوریم Embarassed
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الجمعة يناير 25, 2008 7:39 pm

magnoon diab نوشته است:
لیلا منظورت از سلمان خان کیه scratch scratch
داداش سلمان خودمون یا سلمان خان پسر داداش خودم
معلومه سر گوسفنده رو بریدیم نه سر وائل
خدائیش در این مورد هم من ترسیدم هم داداش سلمان از مرجان
داداش سلمان از مرجان خوف داره نه از من
بیچاره کاری به کار عمرو دیاب نداره اگه خدای نکرده یه نگاه چپ به عمرودیاب بندازه با من طرفه با همون قمه ش قیمه قیمه ش می کنم

راستی لیلا خانم زودی بیا این نویدی که من دیدم یه تکه کوچولو هم برای ما نمی ذاره

ليلا نوشته است:
Arakadrish نوشته است:
بععع ... بععع ...

محبوب جون اين پاچه اش رو بيگير ...

خخخخ ...

آق وائل قربون مرامت ... بيا لوطي ... ا رو خون اين زبون بسته رد شو ...

ايشالا بلا ملا به دور ...

قربون ... اين مال درسته رو زيمين زديم جولو پات ... به نيت عقيقه ...

صد سال ديگه بموني و هواي مرجان ما رو داشته باشي ...


با صداي بلند :

اهل محل همين فردا پس فردا ها ... همه تون كلهم اجمعين ، خونه ي ملا سلمان عندليب الواعظين (آشپزخونه ) به صرف آبگوشت عقيقه اي دعوت دارين

حاجي فرموده ان كسي كاسه پياله ور نداره ، بياره دم در ... يه چيكه هم بيرون نيميديم !!

Laughing



محبوب ... بپر واسه آق وائل دو تا چايي تازه دم بيار ... خسته ان ... ا راه دور ترشيف آورده ان .


دور از چشم مرجان :

محبوب ... آوردي ، همون دم در واسا ... بيام ، خودمون دوتايي بخوريم

tongue


Laughing Laughing Laughing


بلاخره من نفهمیدم کله ی وائلو بریدین یا گوسفندو .... و آیا این اراک خان طرفدار وائلن یا دشمنش و البته آیا سلمان خان از مرجان خوف دارن یا از محبوبه


مرسی بابت توضیحات lol!

منم یکم احساس کردم مرجان جان خطرناک شده pale

ولی خوب چون بیطرف بودم گفتم با من کاری نداره احتمالآ



یه چی میگم نخندید .. من تا یه هفته پیش نمیدونستم این وائل چیه یا کیه .. همش مبهوتانه ریپارو میخوندم // تا اینکه برحسب اتفاق یه جایی یه مطلب ازش خوندم Rolling Eyes
تا به حا هم هیچ ترانه ای نه از وائل و نه از دیاب گوش ندادم ///

یعنی قشنگ میخونن؟ scratch
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   السبت يناير 26, 2008 3:49 am

نوید جان قبول
رد نشدی بلکه قبول هم شدی
فقط من نمی تونم شش بار این جمله رو بگم
چون خیلی از جگر بدم میاد ترجیح هم می دم اصلا باهاش سروکار نداشته باشم
راستی اگه خواستی مرجان می تونه بگه چون برعکس من خیلی جگر دوست داره

آهای آهای ایها الناس عجله کنید
نوید کبابی اومده نوید جیگرگی اومده

نوید داری برای خودت می خونی
دل کباب جیگر کباب دل بی دلبر کباب

نوید جان نکنه اینا همش بهونه ست اگه خبرایی به خودم بگو برات آستین بزنم بالا
دختر خوب رات سراغ دارم اصلا به داداش امین می گم یه فکرایی برات بکنه
قبول

nAvId
نوشته است:
نه ، ناراحت که نشدم ...

ولی میبخشمت ... Laughing


کبابیههههههههه ... کبااااااااااااااااااب ..

شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار ... !!! Laughing

اگه تونستی شیش بار پشت سر هم بگو ...

Laughing



یَک کبابی شده ، بیا و ببین ...

به به ... (خوشبو کننده هوا ... ! Laughing ) (... امروز من چمه ؟ Laughing )

خونه دار و بچه دار ، زنبیل رو بذار خونه باشه ، یه بشقاب و یه خورده نون بیار حال کنی ... Laughing

نمکش هم میزون میزون ... آبداااااااااااااار ...

اصلا هم نسوخته ... اصلا هم خام نیست ...

فقط بخورین دعا کنین به جونم که هیچ جایی گیرتون نیومده همچین چیزی ...

قربون دستتون ، آبلیمو رو فراموش نکردم ، گفتم شاید کسی نخواد بزنه ، برای همین نزدم ... هر کسی میخواد بسم الله ... Smile

بیاین همینجا ، دور آتیش منقل ...

عجب چیزی شد هااااااااااااااااااااااااااااااا ... Laughing

قبول محبوبه جان ؟

قبول شدیم ؟ تصدیق گرفتیم ؟

یا نه ، رد شدیم و بعدا بیایم دوباره امتحان بدیم ؟ lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   السبت يناير 26, 2008 3:54 am

لیلا جون مرجان و خشن شدن
البته اگه کسی به وائل نگاه چپ بکنه دست من یکی رو از پشت می بنده خطرناک میشه خفن
خون و خونروزی راه می اندازه چاقو چاقو کشی نمی دونم دیگه فقط نباید بگید بالای چشم وائل ابروست
دیگه باهاتون کاری نداره اونوقت میشه مرجان خودم آروم مظلوم و ساکت ماه



ليلا نوشته است:
magnoon diab نوشته است:
لیلا منظورت از سلمان خان کیه scratch scratch
داداش سلمان خودمون یا سلمان خان پسر داداش خودم
معلومه سر گوسفنده رو بریدیم نه سر وائل
خدائیش در این مورد هم من ترسیدم هم داداش سلمان از مرجان
داداش سلمان از مرجان خوف داره نه از من
بیچاره کاری به کار عمرو دیاب نداره اگه خدای نکرده یه نگاه چپ به عمرودیاب بندازه با من طرفه با همون قمه ش قیمه قیمه ش می کنم

راستی لیلا خانم زودی بیا این نویدی که من دیدم یه تکه کوچولو هم برای ما نمی ذاره

ليلا نوشته است:
Arakadrish نوشته است:
بععع ... بععع ...

محبوب جون اين پاچه اش رو بيگير ...

خخخخ ...

آق وائل قربون مرامت ... بيا لوطي ... ا رو خون اين زبون بسته رد شو ...

ايشالا بلا ملا به دور ...

قربون ... اين مال درسته رو زيمين زديم جولو پات ... به نيت عقيقه ...

صد سال ديگه بموني و هواي مرجان ما رو داشته باشي ...


با صداي بلند :

اهل محل همين فردا پس فردا ها ... همه تون كلهم اجمعين ، خونه ي ملا سلمان عندليب الواعظين (آشپزخونه ) به صرف آبگوشت عقيقه اي دعوت دارين

حاجي فرموده ان كسي كاسه پياله ور نداره ، بياره دم در ... يه چيكه هم بيرون نيميديم !!

Laughing



محبوب ... بپر واسه آق وائل دو تا چايي تازه دم بيار ... خسته ان ... ا راه دور ترشيف آورده ان .


دور از چشم مرجان :

محبوب ... آوردي ، همون دم در واسا ... بيام ، خودمون دوتايي بخوريم

tongue


Laughing Laughing Laughing


بلاخره من نفهمیدم کله ی وائلو بریدین یا گوسفندو .... و آیا این اراک خان طرفدار وائلن یا دشمنش و البته آیا سلمان خان از مرجان خوف دارن یا از محبوبه


مرسی بابت توضیحات lol!

منم یکم احساس کردم مرجان جان خطرناک شده pale

ولی خوب چون بیطرف بودم گفتم با من کاری نداره احتمالآ



یه چی میگم نخندید .. من تا یه هفته پیش نمیدونستم این وائل چیه یا کیه .. همش مبهوتانه ریپارو میخوندم // تا اینکه برحسب اتفاق یه جایی یه مطلب ازش خوندم Rolling Eyes
تا به حا هم هیچ ترانه ای نه از وائل و نه از دیاب گوش ندادم ///

یعنی قشنگ میخونن؟ scratch
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Arakadrish
مشتاق
مشتاق


تعداد پستها : 986
Location : كاخك
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   السبت يناير 26, 2008 10:26 pm

منم كه فعلا باطري خالي كرده ام

التماس دعا

... Laughing Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد يناير 27, 2008 4:26 pm

سلمان جون اینقدر این دست اون دست کردی
برام فرمول نفرستادی تا رفتم موهامو کوتاه کردم
به بابام گفتم موهای خودمه دوست دارم کوتاه کنم
بابام گفت باشه قبول موهای خودته
رفتن آرایشگاه
وقتی اومدم خونه و شالم رو برداشتم بابام مرز سکته کردن بود
آخه رفتم موهامو مدل کلیپ نقول ایه عمرو دیاب کوتاه کردم
رنگ پوستم رو برنزه کردم یه شلوار و تی شرت مثل عمرو دیاب خریدم عینکم زدم تیپمو کردم مثل عمرودیاب
بابام داره هی نق می زنه آخه باز کردن بزرگراه رو سرشون کلاس داره
منم می گم مده عمرودیاب تو کلیپش این مدلیه
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2240
Age : 28
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد يناير 27, 2008 5:05 pm

magnoon diab نوشته است:
نوید جان قبول
رد نشدی بلکه قبول هم شدی
فقط من نمی تونم شش بار این جمله رو بگم
چون خیلی از جگر بدم میاد ترجیح هم می دم اصلا باهاش سروکار نداشته باشم
راستی اگه خواستی مرجان می تونه بگه چون برعکس من خیلی جگر دوست داره

آهای آهای ایها الناس عجله کنید
نوید کبابی اومده نوید جیگرگی اومده

نوید داری برای خودت می خونی
دل کباب جیگر کباب دل بی دلبر کباب

نوید جان نکنه اینا همش بهونه ست اگه خبرایی به خودم بگو برات آستین بزنم بالا
دختر خوب رات سراغ دارم اصلا به داداش امین می گم یه فکرایی برات بکنه
قبول

nAvId
نوشته است:
نه ، ناراحت که نشدم ...

ولی میبخشمت ... Laughing


کبابیههههههههه ... کبااااااااااااااااااب ..

شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار ... !!! Laughing

اگه تونستی شیش بار پشت سر هم بگو ...

Laughing



یَک کبابی شده ، بیا و ببین ...

به به ... (خوشبو کننده هوا ... ! Laughing ) (... امروز من چمه ؟ Laughing )

خونه دار و بچه دار ، زنبیل رو بذار خونه باشه ، یه بشقاب و یه خورده نون بیار حال کنی ... Laughing

نمکش هم میزون میزون ... آبداااااااااااااار ...

اصلا هم نسوخته ... اصلا هم خام نیست ...

فقط بخورین دعا کنین به جونم که هیچ جایی گیرتون نیومده همچین چیزی ...

قربون دستتون ، آبلیمو رو فراموش نکردم ، گفتم شاید کسی نخواد بزنه ، برای همین نزدم ... هر کسی میخواد بسم الله ... Smile

بیاین همینجا ، دور آتیش منقل ...

عجب چیزی شد هااااااااااااااااااااااااااااااا ... Laughing

قبول محبوبه جان ؟

قبول شدیم ؟ تصدیق گرفتیم ؟

یا نه ، رد شدیم و بعدا بیایم دوباره امتحان بدیم ؟ lol!


آره ... آره ...

خبراییه ... اون هم چه خبرایی

گفتم برام زن بیگیرن ... Laughing

تو آشپزخونه بری حساب کار میاد دستت ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الأحد يناير 27, 2008 8:09 pm

magnoon diab نوشته است:
سلمان جون اینقدر این دست اون دست کردی
برام فرمول نفرستادی تا رفتم موهامو کوتاه کردم
به بابام گفتم موهای خودمه دوست دارم کوتاه کنم
بابام گفت باشه قبول موهای خودته
رفتن آرایشگاه
وقتی اومدم خونه و شالم رو برداشتم بابام مرز سکته کردن بود
آخه رفتم موهامو مدل کلیپ نقول ایه عمرو دیاب کوتاه کردم
رنگ پوستم رو برنزه کردم یه شلوار و تی شرت مثل عمرو دیاب خریدم عینکم زدم تیپمو کردم مثل عمرودیاب
بابام داره هی نق می زنه آخه باز کردن بزرگراه رو سرشون کلاس داره
منم می گم مده عمرودیاب تو کلیپش این مدلیه

lol!
خیلی باحال بود ...

منم از اینکارا کردم ... البته 2بار.. یه بار خونه ی بابام اینا بودم رفتم موهامو کچل کردم Very Happy


یه بارم یه هفته بعداز عروسیم بود ... رفتم آرایشگاه گفتم به شوهرم نگم سورپرایز بشه Rolling Eyes

وقتی اومدم خونه و منو دید اینجوری شد affraid affraid affraid affraid Sleep
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Arakadrish
مشتاق
مشتاق


تعداد پستها : 986
Location : كاخك
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 1:22 am

سلام محبوب جون ... شب و روز كارم شده تف دادن خاطره ... مغز بچه هاي آشپزخونه رو تيليت كرده ام Shocked طفلكي ها ...

هيچ شكايتي هم نميكنن كه بابا اينقدر پرحرفي نكن Laughing

كله پاچه و آبگوشت كه راسته كارت هس ؟ ... يه سري به آشپزخونه بزن ... ميشينيم دور كرسي ، واسه موهاي تو هم راهكار و ايده ميتراشيم !!

Very Happy
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 7:26 am

بادابادا مبارک بادا
پس بگو کباب درست کردن همش بهونه بود داداش ما فیلش یاد هندستون کرده
خوب نوید جان داداش گلم عروس کیه چیه چکارست رئیس کدوم اداره ست مهندسه یا دکتره
آهان دست دست از خانما دست از آقایون رقص نوید بپر وسط
بابا یکی دومادو بگیره عقده ش شد از بس که نرقصید
خوب نوید جان کی بریم برای بله برون اصلا می خوای خودم آستین برات بالا بزنم
عروس هم برات پیدا کردم ماه، تیکه جواهر، خانم
خوب بلاخره ما هم فامیل شدیم عسل خواهرزاده خودم
فقط نوید جان عروس دست خاله شو از پشت بسته
یه تنه حریف ده تا پسره
وای از جیغاش نگو آدم دیونه می شه
همه میگن خاله کوچیکیش رفته یعنی خودم
حالا برم خواستگاری
عروس پسندید فقط مونده تو قبول کنی

flower flower flower flower flower flower flower flower flower flower flower



nAvId نوشته است:
magnoon diab نوشته است:
نوید جان قبول
رد نشدی بلکه قبول هم شدی
فقط من نمی تونم شش بار این جمله رو بگم
چون خیلی از جگر بدم میاد ترجیح هم می دم اصلا باهاش سروکار نداشته باشم
راستی اگه خواستی مرجان می تونه بگه چون برعکس من خیلی جگر دوست داره

آهای آهای ایها الناس عجله کنید
نوید کبابی اومده نوید جیگرگی اومده

نوید داری برای خودت می خونی
دل کباب جیگر کباب دل بی دلبر کباب

نوید جان نکنه اینا همش بهونه ست اگه خبرایی به خودم بگو برات آستین بزنم بالا
دختر خوب رات سراغ دارم اصلا به داداش امین می گم یه فکرایی برات بکنه
قبول

nAvId
نوشته است:
نه ، ناراحت که نشدم ...

ولی میبخشمت ... Laughing


کبابیههههههههه ... کبااااااااااااااااااب ..

شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار ... !!! Laughing

اگه تونستی شیش بار پشت سر هم بگو ...

Laughing



یَک کبابی شده ، بیا و ببین ...

به به ... (خوشبو کننده هوا ... ! Laughing ) (... امروز من چمه ؟ Laughing )

خونه دار و بچه دار ، زنبیل رو بذار خونه باشه ، یه بشقاب و یه خورده نون بیار حال کنی ... Laughing

نمکش هم میزون میزون ... آبداااااااااااااار ...

اصلا هم نسوخته ... اصلا هم خام نیست ...

فقط بخورین دعا کنین به جونم که هیچ جایی گیرتون نیومده همچین چیزی ...

قربون دستتون ، آبلیمو رو فراموش نکردم ، گفتم شاید کسی نخواد بزنه ، برای همین نزدم ... هر کسی میخواد بسم الله ... Smile

بیاین همینجا ، دور آتیش منقل ...

عجب چیزی شد هااااااااااااااااااااااااااااااا ... Laughing

قبول محبوبه جان ؟

قبول شدیم ؟ تصدیق گرفتیم ؟

یا نه ، رد شدیم و بعدا بیایم دوباره امتحان بدیم ؟ lol!


آره ... آره ...

خبراییه ... اون هم چه خبرایی

گفتم برام زن بیگیرن ... Laughing

تو آشپزخونه بری حساب کار میاد دستت ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 7:28 am

سلام داداش سلمان بی وفا
قبول میام فقط یه شرط داره از آبگوشت خبری نباشه من از آبگوشت بدم میاد
قبول

Arakadrish نوشته است:
سلام محبوب جون ... شب و روز كارم شده تف دادن خاطره ... مغز بچه هاي آشپزخونه رو تيليت كرده ام Shocked طفلكي ها ...

هيچ شكايتي هم نميكنن كه بابا اينقدر پرحرفي نكن Laughing

كله پاچه و آبگوشت كه راسته كارت هس ؟ ... يه سري به آشپزخونه بزن ... ميشينيم دور كرسي ، واسه موهاي تو هم راهكار و ايده ميتراشيم !!

Very Happy
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2240
Age : 28
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 7:41 am

اِ ؟

میدونی چیه

خب

خیلی جیغ میکشه خب ... نمیشه که ... Rolling Eyes

میشه بعدی ؟ pale
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 7:46 am

بعدی بعدی بعدی
راستش دیگه دختر تو فامیل نداریم به همین عسل قانع باش
فقط باهاش خوب تا کنی کاریت نداره
اما ای دل غافل عصبانی بشه دیگه خدا بهت رحم کنه
جوون خوبی بودی
راستی نوید جان چندسالته
عسلی ما 6 ساله ست
تا هم پیر بشید
وای از جیغاش نگو آدم دیوونه میشه



nAvId نوشته است:
اِ ؟

میدونی چیه

خب

خیلی جیغ میکشه خب ... نمیشه که ... Rolling Eyes

میشه بعدی ؟ pale
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2240
Age : 28
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 7:57 am

نههههههههههه ... آخه میدونی محبوبه جان ...

چیزه ...

من که به گرگ بیابون هم قانعم ...

آخه مشکل جای دیگه ست ...

یه 5 سالی از من بزرگتره خب ...

سنمون به هم نمیخوره ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 8:15 am

nAvId نوشته است:
نههههههههههه ... آخه میدونی محبوبه جان ...

چیزه ...

من که به گرگ بیابون هم قانعم ...

آخه مشکل جای دیگه ست ...

یه 5 سالی از من بزرگتره خب ...

سنمون به هم نمیخوره ... Laughing

affraid affraid

نوید تو از پسر منم کوچیکتری! Suspect Rolling Eyes
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 3:40 pm

آقا سلمان برای من هم کرسی بذار
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 3:43 pm

نوید عسل ما شوخی بردار نیست
امان نامه هم کاری نمیکنه.
فقط من مجبورم خودم از تو چشام در بیام تا یه ذره حساب ببره.
ولی بتونی با چشات بترسونیش کار تمومه بلافاصله میگه
نویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد یه خرده کشش میده یعنی دیگه تمومه رام رام شده.
این هم دو کلمه از خاله بزرگ عروس
خاله دوماد کجا تشریف دارند.
nAvId نوشته است:
نههههههههههه ... آخه میدونی محبوبه جان ...

چیزه ...

من که به گرگ بیابون هم قانعم ...

آخه مشکل جای دیگه ست ...

یه 5 سالی از من بزرگتره خب ...

سنمون به هم نمیخوره ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الإثنين يناير 28, 2008 4:43 pm

چی چی رو چیزه
من با کلی مکافات عسل رو راضی کردم
نوید جان کار نشد نداره
من عسل رو می زارم تو فریزر یخ بزنه اونوقت تو می زارم تو فر برسی
پای هم پیر بشید
گلاب گلاب کاشونه عروسیه عسل جونه نوید جونه تو سالونه منتظر عسل جونه
فقط یه نصیحت از خاله کوچیکه عروس از خریدم پفک چیپس شوکلات کالباس کاکائو باید پرهیز کنی
چون با خوردن اینا عسل ما قات می زنه به قول ابوالفضل (داداش بزرگه ی عروس) خاله عسل اکس خورده
نمی شه برای یه دقیقه کنترلش کنن
حالا خود دانی
راستی آقای داماد چقدر مهریه کردی


nAvId نوشته است:
نههههههههههه ... آخه میدونی محبوبه جان ...

چیزه ...

من که به گرگ بیابون هم قانعم ...

آخه مشکل جای دیگه ست ...

یه 5 سالی از من بزرگتره خب ...

سنمون به هم نمیخوره ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Arakadrish
مشتاق
مشتاق


تعداد پستها : 986
Location : كاخك
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء يناير 29, 2008 1:24 am

آشپزي كه با خودتونه ... كدبانوهاي فروم !! Shocked اصلا هر چي خواستين درست كنين

مينونين نويد رو بندازين جولو تا يه كباب حسابي رديف كنه و همگي حالش رو ببريم

tongue Laughing
--------------------------------------------

كنار كرسي هميشه جاي جالي داره مرجان

بياي همه مون خوشحال ميشيم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2240
Age : 28
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء يناير 29, 2008 8:53 am

Jany نوشته است:
نوید عسل ما شوخی بردار نیست
امان نامه هم کاری نمیکنه.
فقط من مجبورم خودم از تو چشام در بیام تا یه ذره حساب ببره.
ولی بتونی با چشات بترسونیش کار تمومه بلافاصله میگه
نویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد یه خرده کشش میده یعنی دیگه تمومه رام رام شده.
این هم دو کلمه از خاله بزرگ عروس
خاله دوماد کجا تشریف دارند.
nAvId نوشته است:
نههههههههههه ... آخه میدونی محبوبه جان ...

چیزه ...

من که به گرگ بیابون هم قانعم ...

آخه مشکل جای دیگه ست ...

یه 5 سالی از من بزرگتره خب ...

سنمون به هم نمیخوره ... Laughing


والا من که بچه نمیتونم بترسونم ... یعنی توی ذاتم نیست ...
Rolling Eyes

خودم 5 تا خواهر زاده دارم که انگار نه انگار من دایی شون هستم ...
اصلا ازم نمیترسن ... Neutral


بعدش هم اینکه ...

تنها خاله ما هم سالها پیش (حدود 10 سال پیش) عمرش رو داد به شما ... Rolling Eyes
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الثلاثاء يناير 29, 2008 2:01 pm

آخ نوید جان متاسفم
الای هر چه خاک اون عزیزه بقای عمر شما باشه
غصه نخور من دوتا دارم خواهرزاده دارم
به جای اینکه از من حرف شنوی داشته باشن من باید دست بسته در خدمتشون باشن
همه شم تقصیر مامانم هست بهشون می گه مغز بادوم مادر دختر مادر پسر مادر
تازه وقتی باهاشون دعوا می کنم با وجودیکه حق با منه مامانم با من دعوا می کنه نمی دونم چرا به نو ه هاشون گفتم بالا چشمشون ابروست

nAvId نوشته است:
Jany نوشته است:
نوید عسل ما شوخی بردار نیست
امان نامه هم کاری نمیکنه.
فقط من مجبورم خودم از تو چشام در بیام تا یه ذره حساب ببره.
ولی بتونی با چشات بترسونیش کار تمومه بلافاصله میگه
نویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد یه خرده کشش میده یعنی دیگه تمومه رام رام شده.
این هم دو کلمه از خاله بزرگ عروس
خاله دوماد کجا تشریف دارند.
nAvId نوشته است:
نههههههههههه ... آخه میدونی محبوبه جان ...

چیزه ...

من که به گرگ بیابون هم قانعم ...

آخه مشکل جای دیگه ست ...

یه 5 سالی از من بزرگتره خب ...

سنمون به هم نمیخوره ... Laughing


والا من که بچه نمیتونم بترسونم ... یعنی توی ذاتم نیست ...
Rolling Eyes

خودم 5 تا خواهر زاده دارم که انگار نه انگار من دایی شون هستم ...
اصلا ازم نمیترسن ... Neutral


بعدش هم اینکه ...

تنها خاله ما هم سالها پیش (حدود 10 سال پیش) عمرش رو داد به شما ... Rolling Eyes
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
amin
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2691
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الجمعة فبراير 01, 2008 12:33 pm

به به مبارکه نوید جان Laughing lol!
محبوبه جان می بینم تو هم جا پای خودم گذاشتی
داری جماعت رو از ترشیدگی نجات میدی Laughing Wink
اما خودت خیالت راحت بعد محرم سر سفره عقد می نشونمت Laughing bounce
تا منو داری غم نداری تو نوید رو سفید بخت کن من هوای تو رو دارم Laughing cheers
lol! lol! lol! lol! lol! lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ليلا
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 1095
Registration date : 2007-12-21

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   الجمعة فبراير 01, 2008 1:01 pm

امین Very Happy

محبوبه نوید و به خونه ی بخت بفرسته ... تو محبوبه رو Very Happy

غصه نخور برادر منم تورو سفید بخت میکنم lol!




الهی همه ی جوونا خوشبخت بشن cheers
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 7074
Age : 651
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   السبت فبراير 02, 2008 7:02 am

من یکی دارم لحظه شماری می کنم
راستی امین جان بابا کجایی کم پیدا
نیستی سری به ما نمی زنی
اگه فامیلاتون مثل خودت باشن بابا نخواستیم
راستی امین جان فامیلاتون با کار من مخالفت نمی کنن
یعنی زن کارمند می خوان یا نه



amin نوشته است:
به به مبارکه نوید جان Laughing lol!
محبوبه جان می بینم تو هم جا پای خودم گذاشتی
داری جماعت رو از ترشیدگی نجات میدی Laughing Wink
اما خودت خیالت راحت بعد محرم سر سفره عقد می نشونمت Laughing bounce
تا منو داری غم نداری تو نوید رو سفید بخت کن من هوای تو رو دارم Laughing cheers
lol! lol! lol! lol! lol! lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
amin
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها : 2691
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   السبت فبراير 02, 2008 11:21 am

magnoon diab نوشته است:
من یکی دارم لحظه شماری می کنم
راستی امین جان بابا کجایی کم پیدا
نیستی سری به ما نمی زنی
اگه فامیلاتون مثل خودت باشن بابا نخواستیم
راستی امین جان فامیلاتون با کار من مخالفت نمی کنن
یعنی زن کارمند می خوان یا نه



amin نوشته است:
به به مبارکه نوید جان Laughing lol!
محبوبه جان می بینم تو هم جا پای خودم گذاشتی
داری جماعت رو از ترشیدگی نجات میدی Laughing Wink
اما خودت خیالت راحت بعد محرم سر سفره عقد می نشونمت Laughing bounce
تا منو داری غم نداری تو نوید رو سفید بخت کن من هوای تو رو دارم Laughing cheers
lol! lol! lol! lol! lol! lol!
تو نگران این چیزا نباش خودم راضیشون میکنم که سر کار هم بریLaughing Laughing Laughing
ایشالا به زودی میری خونه بخت و مرجان یه نفس راحت ... lol!
راستی مهریه که نمی خوای دیگه؟ Question
من می گم یه پولی هم باید بدی داماد پیدا نمیشه تو این دوره زمونه Wink
lol! lol! lol! lol! lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
محتوى إعلاني




پستعنوان: رد: قصه هاي مرجان   

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
 
قصه هاي مرجان
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 5 از 21رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6 ... 13 ... 21  الصفحة التالية

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
 :: عمومي :: سفره خانه-
پرش به: