الرئيسيةالرئيسية  PortalPortal  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 نويد چه ميکنه اين روزا ؟

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  الصفحة التالية
نويسندهپيام
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد يوليو 20, 2008 7:13 pm

به یاد تاپیک "خاطرات نوید" ...

اینم یه تاپیک که گاهی که حوصله نوشتن داشتم ، خاطراتم رو میارم اینجا ...

گفتم هر وقت حوصله داشتم ، آخه وقتی آدم حوصله نداره ، نوشته هاش هم جالب نمیشن ...

امیدوارم خوشتون بیاد ...

Smile


اين مطلب آخرين بار توسط nAvId در الأحد يوليو 20, 2008 7:28 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد يوليو 20, 2008 7:19 pm

سيلام...

در حالي که يه تيکه نون قندي رو ميذارم توي دهنم ، شروع ميکنم ...

امروز رو کلا مجردي گذروندم ...

(بذارين يه گاز ديگه به اين نون قندي بزنم ... )

به به ...

بله ، داشتم ميگفتم ...

امروز يه روز مجردي بود ...

دير بيدار شدم ... فکر کنم ساعت 11 بود ...

صبحانه که طبق رسم زندگي مجردي پسرونه ، تعطيله ... واسه من که اينطوريه ... پسراي با سليقه هم پيدا ميشن ها ... !

(آخ که اين نون قنديه هي من رو يه وري نيگا ميکنه ميگه بيا منو بخور ... هي ميگه بيا منو بخور ... خب چيکارش کنم ؟ دلش کوچيکه ، ميشکنه دلش ...
من برم بخورمش و برگردم ... )

آره ... پسراي خوش سليقه صبح کله سحر بيدار ميشن ، واسه خودشون سماور رو روشن ميکنن ، نون رو از توي فريزر بيرون ميارن و ميذارن توي مايکروفر تا يخش وا شه و گرم هم بشه ... تا وسايل رو آماده کنن و به سر و وضعشون برسن ، هم يخ نون وا شده ، هم صداي قل قل سماورشون بلند ميشه (البته ، اين صداي قل قل قليونه که ميشنوين )... ديگه اينجاشو بستگي به قدرت خيره کننده تنبلي داره که چايي خشک رو بريزن توي قوري و چايي دم کنن ، يا از چايي کيسه اي استفاده کنن ... ! اگه از چايي خشک استفاده کردن که ، هم خوبي داره و هم بدي ... خوبيش اينه که ميفهميم طرف خيلي با سليقه ست ، بديش هم که البته واسه خانم ها اصلا هم بد نيست ، بعدا خدمتتون عارض ميشم ...

بحث رو با سفره صبحونه ادامه ميديم ...
خلاصه ، طرف مياد 6 ساعت صبحونه رو با چه زاااااري تنهايي ميخوره ، نميدونه چي خورده ، چقدر خورده ، فقط ميخوره ...
و تنها چيزي که باعث ميشه از خوردن دست بکشه ، صداييه که از تلويزيون يا کامپيوترش ميشنوه ... !
(کامپيوتر روشنه تا صبحانه با موسيقي همراه باشه ... اونم موسيقي ملايم ! از نوع نا اميد کننده !!! از اونا که عشقولانه شون خيلي شديده !!! تا قشنگ صبحونه کوفتت بشه ... تلويزيون هم روشنه ، آخه خدا رو چه ديدي ؟ شايد يهويي فرار به فرار شد ، بالاخره بايد از دنيا خبر داشت ديگه ، نميشه بي خبر باشي که !!! ... حالا اين وسط موقع خوردن صبحونه من نميدونم چرا فن توالت روشنه ؟!!! )
بالاخره اون صدا (که از تلويزيون يا کامپيوتر بلند شده) اين آقا پسر خوش سليقه رو از ترکيدن بر اثر پر خوري نجات ميده ...
آخه ميدونين ، اين مرغاي (به قول مادربزرگ خدابيامرزم) جاپوني رو ديدين ؟ فکر نکنم ديده باشين ... همين مرغهايي که از پروتئيني ها ميگيريم ديگه ... همينايي که بهش ميگن مرغ ماشيني ...
نميدونم اينا رو از نزديک ديدين يا نه ؟ ديدين اونا رو وقتي توي مرغداري ها هستن ؟
من ديدم ... کاملا هم زندگي شون رو مورد مطالعه قرار داده ميباشم !!!
اين مرغهاي جاپوني ! صبح کله سحر که چراغ هاي توي سالن روشن ميشه شروع ميکنن به خوردن ... يه ريل وجود داره که مدادم غذا رو به اونا ميرسونه ... خلاصه ، اينقدر ميخورن و ميخورن و ميخورن که حد و حساب نداره ...
باور کنين اگه شب که ميشه چراغ ها رو خاموش نکنن ، همينطوري ميخورن ... يعني تا وقتي چشماشون غذا رو ببينه ، ميخورن ...
من خودم شاهد بودم چند تاشون از بس خورده بودن ، ترکيده بودن !!!
بايد کاملا مواظبشون بود ، وگرنه همه شون هيمنطوري خودشون رو ميکشن ... اينقدر ميخورن که بترکن ... !!!

از بحث خارج شديم ...
طرف ديگه از سر سفره صبحونه بلند ميشه و ميره که ميره ... !
يادش ميره که سفره اي پهن بوده ...
و کي يادش مياد ؟
آهاااااااا ... وقتي اون شکمش شروع کرد به صدا کردن ... آره ...
ميره ميبينه به به ... هنوز وسايل صبحونه مونده ...
حالا با اين شکم گرسنه ، کي حوصله داره اينا رو جمع کنه ؟
بابا من خودم از گشنگي دارم ميميرم ، اگه نا داشتم که ديگه نميومدم توي آشپزخونه ! ول لش ... اينا باشه با مامان درست ميکنم بعدا ...
بعدش ناهار هم به سليقه خودشه ... و همينطوري سفره ناهارش هم ميمونه واسه شام و ...
وقتي مامانه برميگرده ، با يه صحنه خيلي جالب مواجه ميشه ...
انبوهي از ظروف توي سينک ظرف شويي ... !
حالا اينجاشو ديگه يه جوري مادر و پسر کنار ميان ...

از هر چه بگذريم ، سخن دوست خوش تر است ...

از خودم داشتم ميگفتم ...

صبحانه رو بيخيال شدم ... چرا ؟ خب دليلش رو بالا گفتم ديگه ...
به همون دليل انبوهي از ظروف و اينا ديگه ... ظروف صبحونه هم نباشه ، بهتره ديگه ... کمتر با مامانه کل کل ميکني اونوقت ... مامانه فکر ميکنه پسر دسته گلم ظرفاي صبحونه ش رو شسته حد اقل ...
( آدم بايد زرنگ باشه ... دير که بيدار ميشي ، نيازي به صبحونه هم نداري ، بالاخره ميتوني تا ناهار صبر کني ديگه )

بله ، اينطوري شد که نميدونم ساعت چند بود که رفتم سر وقت ناهار ...

ناهار پسراي مجرد چيه مگه ؟
يا تخم مرغه ، يا کنسروه ، يا همبرگر و از اين جور چيزا ... !

من هم امروز همبرگر داشتم واسه ناهار ... آخه امروز گرم بود هوا ، تخم مرغ نميچسبيد ... کنسرو هم در خانه نبود ، حالا کي حوصله داره بره مغازه ؟ تازه يه ظرف کنسرو هم ميمونه روي دستت ... حالا اصلا اومد رفتيم مغازه و کنسرو نداشت ، يا بدتر ، مغازه بسته بود ... حالا چه خاکي ميخوام به سرم بريزم با اين همه انرژي که مصرف کردم ؟ ها ؟ کي جواب من رو ميده ؟ ... چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني ؟ نقد رو ول کنم برم دنبال نسيه ؟ با عقل جور در مياد ؟ بي خيال باااااااو ...

آقا امروز جاتون خالي دو فروند همبرگر سرخ نموديم ...
در ابتداي امر ، يکي از دوستان در طي تماسي که با بنده داشتند ، تعبيري خواستند از خوابي که ديده بودند ، البته من قبلا قولش را داده بودم که تعبيرش را برايش در بياورم ، ولي در کمال تاسف کتاب تعبيرات خواب بنده را همشيره محترمه ربوده بود و در آن لحظه نيز در مراسم با شکوه عروسي برادرزاده همسر گرامي اش به سر ميبرد !!! و من شرمنده آن دوست گرامي شدم که نتوانسته بودم به قول خود عمل نمايم ... ! (حافظا ... )

ميگم نون قندي هم خوبه ها ...
الان يه دونه ديگه ش هي داره بهم چشمک ميزنه ...
هي من چپ چپ نيگاش ميکنم ، هي منو چپ چپ نيگا ميکنه ... هي چشمک ميزنه ...
هي بهش ميگم آقا بَده ، زشته ، عيبه ، ميردم چي ميگن ؟ جلوي جمع واسه من چشمک ميزني که چي ؟ بگم 118 بيان ببرنت ؟
آقا اونم الان افتاده به پام داره گريه ميکنه ميگه به خدا منظورم اين بود که بيا منو بخور ... همين ... تو رو خدا به 911 زنگ نزن ... !
منم واسه اينکه طاقت گريه و زاري ندارم از شما چند لحظه فرصت ميخوام برم اين يه تيکه نون قندي رو هم بخورم تا از شرش راحت بشيم همه مون ... !

خب خب خب ... ترتيبش رو دادم ...

داشتم ميگفتم ...
جواب اون دوست گرامي رو با عذر خواهي دادم و ...
همبرگر ها که سرخ شد ، با نون کوفت نمودم ... البته ، به همراه سس کچاپ و خيار شور و نوشابه و ...
جاي همه تون سبز ... جاي همه تون نوش جان نمودم ...

حالا يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه ...
همبرگر درست ميکنم ، آآآآآآ ...
انگشتات رو هم باهاش ميخوري ...
نميدوني چرا ؟
جدي نميدوني ؟
چون سسش خيلي خوشمزه ست ...

بعد ناهار و استراحت و از اين جور چيزا پا شدم رفتم توي باغ ...
آقا دهنم رو وا نکنين در مورد هلو و اين جور چيزا که ... بماند ...
ديدم به به ، علف هرز به اندازه قد من شده ... !
يه ظرف 20 ليتري و سم گراماکسون و يه سمپاش دستي کوچيک 1.5 ليتري مايه کارشه ...
اينم بگم که سم گراماکسون خيلي خطرناکه ، کلا چند قطره ش کافيه بريزه روي درخت که نسل اون درخت منقرض بشه ...
چند سي سي از سم رو ريختم توي ظرف 20 ليتري که از آب پر کرده بودم و خوب به هم زدم ...
مخلوط رو توي سمپاش دستي ريختم و يا علي ...
همه علف هاي هرز رو سمپاشي کردم ... بايد خياي مواظب بود که سم به درخت نخوره ... وگرنه درخت هم خشک ميشه ...
چند ساعتي کار من اين شد ...
سمپاشي که تموم شد دوباره برگشتم خونه ...
رفتم توي سرويس بهداشتي که دست و صورتم رو بشورم ...
( يه نکته اي رو بگم که ما دو تا سرويس داريم ، يکي توي خونه و يکي هم توي حياط ... آخه با اون سر و وضع کثيف که نميشه رفت توي خونه !!! ميشه ؟)
خلاصه اومدم مايع دستشويي رو ريختم توي دستم که بيام دستم رو بشورم ... ديدم بله ...
آب هم قطعه الحمد لله ... خير سرمون ميخواستيم بريم يه دوش بگيريم ... !
آب هم که نداشتيم ...
با دستمال کاغذي و يه خورده آب که مادرم ريخته بود توي قابلمه دست و پامو شستم و رفتم توي خونه ...
خسته بودم ، نشستم پاي کامپيوتر که يه خورده آهنگ گوش بدم ... و خيلي زود ، بدون اينکه متوجه بشم خوابم برد ...
همين چند دقيقه قبل هم از خواب بيدار شدم ...
و به ياد شام افتادم ...
بله ، شام ...

رفتم توي فريزر ، ديدم هم همبرگز هست و هم نون و ... هيچي ديگه ، چيزي که به درد من بخوره هميناست ...
گفتم نه ، ناهار همبرگر خوردم ، همش که نميشه همبرگر خورد !!!
رفتم توي يخچال رو بازرسي کنم ، ديدم تخم مرغ هست ، انواع لوازم صبحونه مثل کره ، پنير ، خامه ، مربا و ...
واسه شام هم که نميشه صبحونه خورد ! بيخيال اينا هم شدم ... تخ مرغ هم که ديگه خيلي تکراري شده ، حال نميده ...
با جستجويي دقيق تر ، يه دانه کتلت نيز يافت شد که يخ زده بود ، ولي از هيچي بهتر بود ... همونجا پدرش رو در آوردم ...
دوباره رفتم توي فريزر و يه جستجوي پيشرفته به عمل آورديم و طي اين عمليات يه قبضه نوشابه خانواده نصفه ، نيم کيلو نون قندي ، مقداري حلواي برنجي و ساير متخلفات ثبت و ضبط شد ... !
در اندرون کمد هم که يه نيگا انداختيم ، مقداري بيسکويت يافت شد که بسيار مسرت بخش بود !!!
خب ، همين ديگه ...
شام ما آماده ست ...
و اين شد که هر از چند گاهي اين نون قندي ها به من چشمک ميزنن ...
الان يه نون قندي مونده هنوز ... روش اونطرفيه ، وگرنه مجالم نميداد ... يعني مجالش نميدادم ...
ميگم بفرمايد شام ... !!!

قطاب خوردين تا حالا ؟
من همين الان يه دونه رو دارم ميبلعم ...
بسي لذيذ است ...


خب ديگه ، زياد حرف زدم ...

بقيه ش باشه واسه شبهاي آتي ان شاء الله اگه رمقي بود ...


شاد باشين ...

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
بهاره
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7588
Location : قم
Registration date : 2007-12-25

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد يوليو 20, 2008 11:47 pm

Shocked Shocked Shocked
حيف كه الآن بايد برم .. وقتي برگشتم مي خونم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الإثنين يوليو 21, 2008 4:19 am

Laughing
ماشاالله، هزار ماشاالله
کی میگه به پسرا توی زندگی بد میگذره؟ Laughing
کلا همتون هوای شکمتون رو دارین rabbit tongue
یادت باشه این سس همبرگری که میگی رو یاد بدی ببینیم چی خوردی که اینهمه تعریف کردی ازش، دهن من آب افتاد Razz
خوبه، همینطور ادامه بده و ترشی نخور lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7074
Age : 652
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الإثنين يوليو 21, 2008 6:39 am

Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked :
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
MajidDiab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6314
Age : 32
Location : تهران / تبریز
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الإثنين يوليو 21, 2008 7:59 am

نوید جون تو هم تو نوشتن با سلیقه ای ها
از شونصد و هفت اسمایلی که گذاشتی فهمیدم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.a-d-w.blogfa.com
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الإثنين يوليو 21, 2008 10:23 am

نويد فقط ديگه مونده خود يخچال و فريزر بهت چشمك بزنه...
تو كه تو ي خونه چيزي جا نذاشتي....
نگفتي يه وقت يكي ديگه هم خواست مجردي يه روزش رو تو خونه
بگذرونه....
من ميگم...يه تاپيك تعبير خواب هم بزن...كار و بارت ميگيره..عوايدش هم دو و نيم من
نيم تو چون پيشنهاد من بود
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
maryashena
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 1153
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الإثنين يوليو 21, 2008 5:07 pm

بسی لذت بردیم

هم از نوشته ها هم از شکلک ها

ولی

من چی بگم از بس که حرف غذا زدی گرسنه ام شد

اخه الان ساعت یک ونیم شب .مسواک زدن دوباره را بگو Suspect

من فعلا رفتم سراغ یخچال bounce
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 4:07 pm

بهاره نوشته است:
Shocked Shocked Shocked
حيف كه الآن بايد برم .. وقتي برگشتم مي خونم


راحت باش بهاره جان ...

فقط قربون دست و پنجه ت ...

داری میری ، عوض ما هم یه چرخی برن بیا واسم تعریف کن دلم وا شه ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 4:10 pm

دلارام نوشته است:
Laughing
ماشاالله، هزار ماشاالله
کی میگه به پسرا توی زندگی بد میگذره؟ Laughing
کلا همتون هوای شکمتون رو دارین rabbit tongue
یادت باشه این سس همبرگری که میگی رو یاد بدی ببینیم چی خوردی که اینهمه تعریف کردی ازش، دهن من آب افتاد Razz
خوبه، همینطور ادامه بده و ترشی نخور lol!



اِ !!!

خب بزن به تخته ... !!! Suspect

منو چشمم میکنن ها ... Laughing


باور کن اینا که خوش گذرونی نیست ... !!! Sad

کاش آدما هیچ وقت تنها نباشن ... !!! Sad


سس ؟ Rolling Eyes

چقدر میدی دستورش رو بنویسم ؟ Twisted Evil
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
دلارام
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 4639
Location : تهران
Registration date : 2007-12-02

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 4:46 pm

دستور میدم دستورش رو بنویسی Twisted Evil
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 4:55 pm

MajidDiab نوشته است:
نوید جون تو هم تو نوشتن با سلیقه ای ها
از شونصد و هفت اسمایلی که گذاشتی فهمیدم


آی خوب فهمیدی ها ... Very Happy


میگم تو هم متن رو ول کردی گیر دادی به شکلک ها ؟ Very Happy
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 5:41 pm

Jany نوشته است:
نويد فقط ديگه مونده خود يخچال و فريزر بهت چشمك بزنه...
تو كه تو ي خونه چيزي جا نذاشتي....
نگفتي يه وقت يكي ديگه هم خواست مجردي يه روزش رو تو خونه
بگذرونه....
من ميگم...يه تاپيك تعبير خواب هم بزن...كار و بارت ميگيره..عوايدش هم دو و نيم من
نيم تو چون پيشنهاد من بود



نه دیگه ... اینجا تنها کسی که مجردی سر میکنه ، منم ...

Very Happy


تاپیک تعبیر خواب ؟

دو و نیم تو ، نیم من ؟ scratch

اوکی ، اوکی ...

اصلا میخوای همش مال تو ، خودمم دستی بهت بدم ... چطوره ؟ Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 6:08 pm

maryashena نوشته است:
بسی لذت بردیم

هم از نوشته ها هم از شکلک ها

ولی

من چی بگم از بس که حرف غذا زدی گرسنه ام شد

اخه الان ساعت یک ونیم شب .مسواک زدن دوباره را بگو Suspect

من فعلا رفتم سراغ یخچال bounce


آی آی آی ...

اینا هم از تاثیرات بدی که روی افراد میذاره نوشته های من ...

باید روی سر در بنویسم : " گشنه هاش بیان اینجا ... !!! "

Laughing

قابل نداشت ... Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الخميس يوليو 24, 2008 6:09 pm

دلارام نوشته است:
دستور میدم دستورش رو بنویسی Twisted Evil


Neutral


باشه ... منتظرم ....


Neutral



منتظر چی ؟

خب منتظر دستور دیگه ... دستور بده ... Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   السبت فبراير 21, 2009 7:12 pm

خب ...
فکر کنم دیگه خوابش برده ...
آره ... خوابیده ...

خدا رو شکر که بالاخره خوابش برد ...
یه ماچ آروم از لپاش میگیرم و ...
میذارمش پایین از روی پاهام ...

چند دقیقه بهش نگاه میکنم و ...
خودمم یه خورده خسته م ... کنارش دراز میکشم تا استراحت کنم ...
آخه تا حالا چند باری هست که از خواب بیدار میشه ...
و مجبورم دوباره بخوابونمش ... کار خسته کننده ایه ... !

اسمش فاطمه ست ...
پنجمین خواهرزاده م ... خیلی شیطونه ...
به اندازه هر 4 تا پسر خاله ش شیطونی داره ...
امروز داشت با آرمین (انونم خواهرزادمه) با هم بازی میکردن ...
آرمین بزرگتره دو سال ... فاطمه هم بعد آرمین به دنیا اومده ...

توی بازیهاشون، من رو یاد خودم انداختن ...
اون موقعا که همسن خودشون بودم ...
نه ... بزرگتر بودم شاید ...
آره بزرگتر بودم ...
یاد خودم و همه بچگی هام ... بچه هایی که با هم بازی میکردیم ...
من، محمد، مهدی، فرشید، فاطمه، فریبرز، فرشته، مریم و ...
یادش به خیر ...

یاد پدربزرگم ... مادربزرگم ...
واقعا پدربزرگم چقدر مرد بزرگی بود ...
حاج عباس ... کدخدا بود ... چقدرم دردسر کشید ...
هنوزم به اسم اون، میتونی هر جایی هر چیزی میخوای ببری خونه، حالا بعدا حساب میکنی ...
فقط با اسمش ...

چقدر دست و دلباز بود ...
هه هه ...
یادمه تا از بیرون میومد خونه، نوه ها دورش جمع میشدیم و ...
براش بازی در میاوردیم ... چقدر خودمون رو لوس میکردیم ...
من و محمد واسش پشتک میزدیم ...
بهمون میگفت ماشاءالله ...
و بهمون جایزه میداد ... گاهی اوقات پول میداد ... گاهی هم اگه چیزی توی
جیبش بود که به دردمون میخورد ...
در هر صورت خوشحالمون میکرد ...
اینم یادمه ...
هر وقت هم بستنی میخواستیم، نوه ها جمع میشدیم، میرفتیم پیشش ...
بعد انگشت اشاره مون رو بالا میگرفتیم و مثلا می لیسیدیم ... !
اونم متوجه میشد و فوری بهمون پول میداد تا بریم بستنی بخریم ...
اونم نه یکی دو تا ...
یه جعبه بستنی میگرفتیم میاوردیم خونه ... همش هم تموم میشد ها ...
خونه پدربزرگم زیاد بودن ...
علاوه بر فک و فامیل، چندین تا کارگر هم بودن ... اونا هم بی بهره نبودن ...

اووووووه ... چقدر خاطره ... !

یه روز تابستون بود به گمونم ...
پدربزرگم پول داده بود بستنی بخریم ...
من و مهدی و محمد و فرشید رفتیم روی سکوی خونه پدربزرگم نشسته بودیم ...
یهو سر و صدا از طرف آسمون اومد ...
نمیدونم چقدر کوچیک بودم که هنوز معنی رعد و برق رو نمیفهمیدم ... !
چقددددددددددددددددددر از اینکه آسمون اینطوری نور بازی میکنه به وجد اومده بودیم چهار تایی !
مهدی میگفت، نوید آسمون رو ببین، داره عکس میگیره هااا ...
هه هه ... منم چقدر باورم شد ...
کلی با بستنی مون ژست گرفتیم !!!

آخرش هم که رفتم به پدرم اینا گفتم، چقدر خندیدن ... !

یه روز دیگه رو یادم اومد ...
یه روز داشتیم توی حیاط بزرگمون (خونه ما و خونه پدربزرگم توی یه حیاط
خیلی بزرگ هست) بازی میکردیم ...
آره ... تفنگ بازی میکردیم ...
یادم نیست دقیقا کیا بودیم ... !
ولی میدونم محمد هم بود ...
دو تا از خواهرام هم بودن ... چه دنیایی داره بچگی ... !
وسط بازیمون، من بنا رو گذاشتم به شهید شدن ...
یهو نرگس (خواهرم) گریه ش گرفت ...
هر چی پرسیدم چرا گریه میکنی، چیزی نگفت ...
اون روز بازیمون خراب شد و من اصلا نفهمیدم که چرا ؟ ...
اما امروز میفهمم ... هنوزم همونقدر دلسوزه ... حتی بیشتر ...

فکر کنم دیگه همه میدونین ... که ما کشاورزی هم داریم ...
و به همین خاطر چند تا تراکتور و ادواتش رو هم داریم ... و داشتیم توی حیاطمون ...
همون موقعا رو میگم ... اون موقعا که خیلی بچه بودیم ...

خب یکی از ادوات و تجهیزات تراکتور هم، تریلی اونه ... که برای حمل بار استفاده میشه ...
یادمه یه بار مریم (دختر عموم) رفته بود توی تریلی و نمیتونست پایین بیاد به خاطر ارتفاعش ...
در تریلی هم بسته بود ...
من اونجا بودم و خواستم در تریلی رو بازش کنم ...
در تریلی از قد من خیلی بالا تر بود و وقتی باز میشد باید دستامو کاملا بالا میگرفتم
که بتونم نگهش دارم ...
به محض اینکه پین های نگه دارنده در رو برداشتم و رفتم پشت در که بازش کنم،
مریم با عجله در رو محکم هل داد و در محکم خورد توی سرم ... (در از بالا به پایین باز میشد)
خب یه در آهنی بزرگ و ... مسلما سنگین !
پوست سرم شکافته شد ...
البته من چیزی یادم نمیاد ... میگن بیهوش شده بودم ...
بردنم بیمارستان ...
پوست سرم رو بخیه کردن ... فکر کنم چهار تا بخیه خورده بود ... !
وقی برمیگشیم خونه، به هوش اومده بودم ... درد داشتم ...
اخلاقم تند شده بود ... با همه قهر بودم ...
وقتی رسیدیم خونه، رفتم یه گوشه ای، رو به دیوار نشستم و با اخم! به همه جواب سر بالا میدادم ...
مادرم چقدر قربون صدقه م رفت ...
چقدر بهم وعده وعید میدادن که بیا بریم خونه باباجی (بابا حاجی؛ آخه ما به پدربزرگمون
میگفتیم باباجی) برات کلی چیزای خوب خریدیم ...
راست هم میگفتن بیچاره ها ... یه هاپو! ی خوشگل خریده بودن ... چقدر هم بزرگ بود ...
البته عروسکی بود ... واقعی که نبود ...
ولی من از همون الکیش هم ترسم گرفته بود ... شب که میخواستم بخوابم،
میذاشتمش توی یه اتاق دیگه !
فکر کنم آخرش هم محمد مثل همیشه دل و جیگر این عروسکه رو در آورد ... !
آخه محمد همیشه خراب کار بود ... همه چیز رو خراب میکرد ... هیچ چیزی رو سالم نمیذاشت ...
محمد (پسر عموم – برادر مریم – یک سال ازم کوچیکتره) همه وسایل خودش رو هم خراب میکرد
و نمیتونست سالم نگه داره برای یه مدت ... هنوزم همینطوره ...
الان دیگه خبری از عروسک و اسباب بازی نیست ... الان موبایل، کامپیوتر،
و سایر وسایل شخصیش نمیدونم چرا انقدر زود خراب میشن ... !

و به همین جا ختم نشد ...
توی دوران بچگیم ، سه بار سرم شکست که هیچ کدومش هم تقصیر خودم نبود !
البته بعد ها هم طی یه تصادف که با یه ماشین داشتم، سرم شکست، دقیقا از جایی که دو بار دیگه سرم شکسته بود ... (من با دوچرخه بودم توی اون تصادف)
یعنی یه جای سرم تا حالا سه بار شکسته !!!

بازم همینطور که دراز کشیدم، یادم اومد به فوت پدربزرگم ...
چه غم سنگینی بود ...
چه درد بزرگی ...
اولین بارم بود که عزیزی رو از دست میدادم ...
پدربزرگم سرطان داشت ... سرطان سینوس ...
دیگه هیییییییییییچ بیماری ای نداشت ... هیچی ...
سرطانش هم با مصرف تریاک از بین میرفت ... دکترش گفته بود مصرف کنه تا از پیشرفتش جلوگیری بشه ...
ولی خب ... مصرف نمیکرد ...
و چه سخت بود باورش ...
باور اینکه پدربزرگم دیگه بینمون نبود ... دیگه رفته بود ...

نمیدونم ...
نمیدونم شما هم اینطوری هستین یا نه ...
نمیدونم عزیزی رو از دست دادین یا نه ...
اون روز که باباجی فوت شده بود، همممممممممه خاطراتش عین برق از جلوی چشام رد میشدن ...
یادم اومد که یه روز نناجی (ننه حاجی؛ به مادربزرگم میگفتیم) و باباجی چقدر سر به سرم گذاشتن ...
باباجی عادت داشت با صدای بلند رادیو گوش بده (هنوزم اون رادیو رو دارم) ...
نناجی هم خوشش نمیومد ... ولی شکایتی نداشت ...
یه روز که من و باباجی و نناجی با هم بودیم ، باباجی بازم رفت سراغ رادیو ش ...
صدا رو بلند کرد و شروع کرد به گوش دادن ...
نناجی هم در گوشم بهم گفت که برم یواشکی رادیو رو خاموش کنم و برگردم پیشش ...
منم اطاعت امر کردم ... رفتم رادیو رو خاموش کردم و ... الفراااااااار ...
برگشتم پیش نناجی ... بغلم کرد، منو بوسید ... هنوز من رو پایین نذاشته بود که باز صدای رادیو بلند شد ...
نناجی بهم اشاره کرد و منم بدو بدو رفتم خاموش کنم رادیو رو ...
که پدربزرگم من رو دید و به طرفم خیز برداشت ... منم از ترس اینکه به چنگش بیفتم،
رفتم سیم رادیو رو کشیدم و بازم الفرااااااااار ...

چقدر اون دو تا خنده شون گرفته بود ...
من رو باش که فکر میکردم دارم بینشون تفرقه میندازم ... !
نگو خودشون واسم نقشه کشیده بودن ...
آخرین باری که رفتم سیم برق رو بکشم گیر پدربزرگم افتادم و یه گاز محکم از صورتم گرفت و مثل همیشه بعدش جاشو بوسید ...

توی گریه هام، توی اون غم بزرگ، خندیدم ... به خودم اومدم ...
پدربزرگم جلوم بود ... روی زمین ... بی حرکت ...
صورتش عین گچ سفید شده بود ...
چقدر من اون روز گریه کردم ... یادمه کلاس اول ابتدایی بودم و زمان گرفتن کارنامه ها بود ...
یادمه چند روز بعدش توی ذهنم با پدربزرگم صحبت میکردم که کجایی ببینی شاگرد اول شدم ... !
اگه بود، حتما یه جایزه خوب بهم میداد ...
ولی نبود ... جایزه ش هم ... غم از دست دادنش ...
روزی که از پیش ما رفت، چیز زیادی ازش به یادم نمونده ...
چون از بس گریه کرده بودم، توی حال خودم نبودم ...
ناااااااااااااااااای بلند شدن نداشتم ...
پدرم واسه اولین بار بود که گریه میکرد ...

یه عموی من که تهرانه، دیر رسید ...
وقتی رسید، پدربزرگم رو دفن کرده بودن ...
نمیدونم اون چقدر درد رو تحمل کرد ... که باهاش خداحافظی نکرده بود ...
فاطمه (دختر عموم) هم که تازه رسیده بود با پدرش، اصلا گریه نمیکرد ...
هنوز متوجه نشده بود ... یا مفهوم از دست دادن رو درک نمیکرد ... نمیدونم ...
ولی فقط نگاه میکرد ...
خب اون 6 سالش بود ... یه سال از من کوچیکتر ...

فاطمه کلا دختر شیطونی بود ...
هر وقت هم میومد، کلی با هم بازی میکردیم ...
سر به سر هم میذاشتیم ...

روز چهلم پدربزرگم بود فکر کنم ...
یه ضبط صوت بزرگ روی سکوی جلویی خونه باباجی داشت قرآن میخوند ...
یادمه که صدای عبدالباسط بود ... ولی یادم نیست که کدوم سوره بود ...
توی پذیرایی خونه باباجی، سفره پهن بود که از مهمونا پذیرایی بشه ...
دو تا صندلی هم بود که اگه کسی نمیتونه روی زمین بشینه، روی صندلی ها راحت تر باشه ...
صبح بود ... هنوز کسی برای فاتحه خوانی و تسلیت گفتن نیومده بود ...
من و فاطمه و محمد داشتیم بازی میکردیم ...
اون موقعا فاطمه به من میگفت "نوید دایی" ... نمیدونم چرا ...
یه دفعه فاطمه به من میگه بیا بریم توی پذیرایی ...
منم رفتم ... نمیدونم محمد چرا نیومد ...
رفتیم توی پذیرایی ...
فاطمه نشست روی صندلی ... منم نشستم روی اون یکی ...
داشتیم به سفره نگاه میکردیم و پاهای آویزونمون رو تاب میدادیم ...
من دل تو دلم نبود که به سفره ناخونک بزنم ... ولی از ترس عمه م جرأت نمیکردم ...
یهو فاطمه بهم گفت، نوید میای عروسی کنیم ؟
من که هنوز به سفره نگاه میکردم، برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم : "چی؟" ...
گفت: "برو به مادرم بگو ضبط رو خاموش کنه، ما میخوایم با هم عروسی کنیم..." !!!
منم که ساده دل ... رفتم به مادرش گفتم: "فاطمه میگه ضبط رو خاموش کنین، ما میخوایم با هم عروسی کنیم." !!!
(مادرش هم زن واقعا فهمیده ایه ... کارشناس مسائل خانواده ست ...)
مادر فاطمه هم تا از من این حرف رو شنید، با تعجب زیااااااااد ... دست من رو گرفت و آروم رفتیم توی پذیرایی پیش فاطمه ...
بعد به فاطمه گفت نوید راست میگه که تو اینطوری گفتی ؟
فاطمه هم که خدا بگم الهی چیکارش نکنه، زد زیرش ...
گفت: "نههههههههه ... این چه حرفیه ؟ بچه مون تالاسمی میشه ... !!!" ...
بعدش دیگه نمیدونم چی شد ...
فقط یادمه که تا چند ماه حرف من بین بزرگتر ها میپیچید ...
آخرش هم به پای من تموم شد ... ای فاطمه نامرد !!!


با صدای گریه فاطمه (خواهرزاده م) از خواب بیدار شدم ...
(نمیدونم چرا همش فکر میکردم بیدارم!)
اَه ... بازم از خواب بیدار شد ...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
بهاره
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7588
Location : قم
Registration date : 2007-12-25

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد فبراير 22, 2009 2:20 am

Rolling Eyes Shocked Rolling Eyes
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Jany
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2939
Location : قلب شما
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد فبراير 22, 2009 11:07 am

وای نوید دستت درد نکنه
راستش رو بگو از ادم توی هفت سالی خواستگاری بشه چه حالی داره؟؟؟

منم ننه آقا (مادر پدرم)رو که از دست دادم خیلی ناراحت شدم.
حالا دلم براش خیلی تنگ میشه..زیاد هم خوابش رو میبینم
خدا همه خواهر زاده هات و برات حفظ کنه و این دایی مهربون رو برای اونا
و برای خونواده ش
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد فبراير 22, 2009 11:21 am

دستت درد نکنه آقا نویدگل lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأحد فبراير 22, 2009 1:56 pm

Jany نوشته است:
وای نوید دستت درد نکنه
راستش رو بگو از ادم توی هفت سالی خواستگاری بشه چه حالی داره؟؟؟

خواهش میکنم مرجان جان ...
از داستانهای شما که بهتر نیست ...

والا راستش هیچ حس خاصی نداشت ...
چون همه حواسم به سفره توی پذیرایی بود ... Wink


Jany نوشته است:

منم ننه آقا (مادر پدرم)رو که از دست دادم خیلی ناراحت شدم.
حالا دلم براش خیلی تنگ میشه..زیاد هم خوابش رو میبینم
خدا همه خواهر زاده هات و برات حفظ کنه و این دایی مهربون رو برای اونا
و برای خونواده ش

بازم ممنونم ...
خدا تمام رفتگان رو بیامرزه ... Rolling Eyes
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الثلاثاء فبراير 24, 2009 7:34 pm

والا تا جایی که یادمه، همیشه از نونوایی رفتن بدم میومد ...
از همون موقعی که بچه بودم ... همیشه از اینکه بفرستنم نونوایی عذاب میکشیدم ...
نمیدونم ...
تا حالا صف وایسادین واسه نون خریدن ؟
تهران که خوبه، یعنی عین اینجا نیست ... شاید هیچ وقت من رو درک نکنین ...
جاهای دیگه رو نمیدونم ...
حالا اینکه میگم تهران خوبه، خبر اون قدیما رو ندارما ... من واسه همین هفت هشت سالی رو که پام به تهران بیشتر باز شده رو میگم ...
یعنی نونوایی هاش مثل اینجا نیست ... حالا میگم بعدا که چطوریه اینجا ...

بچه ها ...
میگم کمترین قیمت نون که یادتونه، چقدر بوده ؟
فکر کنم کلاس اول، دوم یا همین حدودا بود ... اون موقع تقریبا 5 تومن بود یه نون ...
البته اینجا منظور از نون، نون بربریه ... آخه اینجا بیشتر مرسومه که نون بربری میپزن ...

آها ...
اینو هم اضافه کنم که البته، خانم های خونه دار هم نون میپختن هااااا ...
که بازم بستگی به تعداد افراد خانوار داشت که چقدر نون بپزن ...
مثلا ممکن بود یه خانمی هر روز مجبور بوده نون بپزه ... اونم به تعداد زیاد ...
خب اول آرد و الک میکردن توی یه لگن (یاد حرف مجید افتادم که میگفت نوال آردش رو بیخته، الکش رو هم آویخته!) بعد وسط آرد رو باز میکردن و توش مواد مورد نیاز برای خمیر شدن آرد رو میریختن ... آخرش هم مایه خمیر رو ...
مادر من هم یکی از اون خانم های خونه دار بود ...
گفتم بود، چون الان دیگه تواناییش رو نداره ... اگرچه چهره ش سرخه هنوز، ولی گرد پیری روی چهره ش نشسته ...
تازه، الان دیگه کسی خودش نون درست نمیکنه ... چون هم خیلی خستگی داره و هم اینکه دیگه کسی بلد نیست ... یا بهتره بگم "هنرش" رو نداره ...
بعد اینکه خمیر رو درست میکردن، چونه میگرفتن و میذاشتنش یه مدت بمونه تا آماده بشه ...
و توی این مدت، تنور رو آماده میکردن ...
حالا برای آماده کردن تنور، اگه یه مرد هم کمک میکرد که چه بهتر، وگرنه بازم کار خود خانم ها بود ...
مثلا مرد ها میتونن توی خورد کردن هیزم (هیمه) ها کمک کنن ...

بچه ها راستی، یه تنور پخت و پز نون رو دیدین تا حالا ؟
منظورم نونوایی نیستاااااا ... خونگی رو میگم ... دیدین ؟

خب، هیزم رو میریختن توی تنور، یه خورده نفت یا گازوئیل میریختن روش و ...
یه کبریت مایه کارش بود ...
و بعدشم یه شعله خیلی بزرگ ... که من به شخصه جرات نمیکردم جلو برم ...
اما مادرم میرفت ... و چقدر هم اذیت میشد ...
فقط تعجبم از اینه که چقدر واقعا مقاوم بودن که هیچ گله و شکایتی نمیکردن! بلکه وظیفه خودشون میدونستن ...
ممممممم ...
مطمئن نیستم، ولی فکر نمیکنم خانم های خونه دار توی این دوره و زمونه، حتی بصورت تفننی هم که شده، حاضر باشن همچین کاری بکنن ... !

خلاصه ...
چند بار به تنور سر میزدن که درست بسوزه هیزم هاش ...
و بازم تا هیزم ها خوب بسوزه و تنور داغ بشه، میرفتن خمیر آماده شده رو شکل میدادن ... با وردنه و تخت مخصوصش و ... گاهی هم یه سری ابزار خاص برای شکل دادن خمیر ...
البته، گاهی هم توی خمیر، گردوی خرد شده یا امثال این میریختن، که واقعا محشر میشد وقتی داغ بود ...
یه چند تایی هم به قول ما "کِشتاک" درست میکردن ... (تلفظش اینطوریه: keshtak)
والا نمیدونم فارسی به کشتاک چی میگن دقیقا ...
ولی انقدر رو بگم که یه چونه خمیر رو ورز میدادن تا دراز بشه، بعد بصورت مارپیچ میبستنش ... و معمولا هم توی کشتاک یه چیزی میریختن (مثل گردو یا امثالهم) که خیلی خوشمزه بود واقعا ...
مادرم همیشه واسه من چند تا کشتاک کنار میذاشت ...
یادش نمیرفت، ولی انقدر بهش میگفتم که نکنه یادش بره ...

تا کار شکل دادن به خمیر ها تموم بشه، تنور هم گرم میشد ... و آماده چسبوندن خمیر ... !
شنیدین این ضرب المثل رو که میگه "تا تنور داغه خمیر (نون) رو بچسبون ..." ؟
اینم بگم که تنور های دست ساز رو از کاهگل درست میکنن ...
گِل رُس به اضافه مقداری کاه ... که کلی با پا لگد مال شده و با هم مخلوط شدن حسابی ...
درست کردن تنور هم خیلی دردسر داره خداییش !!!

خمیرهای چیده شده توی لگن رو که بینشون یه سفره قرار گرفته تا به هم نچسبن، میذاشتن روی سرشون و تا کنار تنور میاوردن ...
تنور هم که دااااااااغ ... اونقدر داغ که فضای توی تنور کاملا سفید میشد !!!
اگه میدیدن که خیلی داغه، یه خورده با دست آب میپاشیدن روی آتیش و بالطبع زغالهایی که ته تنور جمع شده بودن ...
البته قبل اینکه خمیر رو بذارن توی تنور، چوب های نیم سوخته و زغالهایی رو که تنور رو بیش از نیاز داغ میکردن، با بیل از تنور خارج میکردن و روشون آب میریختن تا سرد بشن ...

بالاخره نوبت به این میشه که خمیر رو توی تنور بچسبونن ...
اول روی خمیر یه خورده ماست میریختن (دلیلش رو نمیدونم والا) با دست روی سطح خمیر پخشش میکردن و بعد خمیر رو میچسبوندن توی تنور ...
که برای این کار باید خم میشدن توی تنور به اون داغی ... !!!
واقعا دستشون درد نکنه ... چقدر تحمل و صبر ... !
آخه پوست صورت آدم جزغاله میشه !!! میگین نه، خودتون امتحان کنین خب ...
بعد در تنور رو میذاشتن و صبر میکردن تا خمیر خوب بپزه ...

به به ...
و نتیجه ای که حرف نداشت ...
سر و کله من و امثال من هم فقط همون آخر پیدا میشد ...
البته اون وقت هایی (به قول داداش سلمان، اون وختایی) که مادرم حال نون پختن رو داشت، من خیلی بچه بودم ... کاری هم از دستم بر نمیومد ...

و چه لذتی داشت کشتاک دااااااااااااغ ...
وای یادم که میاد حظ میکنم ... شما هم خوردین تا حالا ؟
کسی هست که توی این احساسم با من شریک باشه ؟ ...



هه هه ...
ببین به چه هدفی اومدیم و ... به کجا ختم شد ... !
اولش فکر نمیکردم بیشتر از 4 یا 5 خط بشه ...
اما الان میبینم که ... زیاد هم کم نیست ...

آره، داشتم میگفتم ...
در مورد قیمت نون ... و اینکه کمترین قیمتی که یادتونه چقدر بوده برای یه نون بربری ...
یادم میاد وقتی که یه قرص نون، 5 تومن بود، رفته بودم توی صف نونوایی ...
همراه خودم 20 تومن برده بودم که 4 تا نون بگیرم ...
پول رو گذاشته بودم توی جیبم، جیب شلوارم ...
دو نفر مونده بود که نوبتم بشه ... دستم رو بردم توی جیبم و ...
بله ... دیدم که ای دل غافل ... پولم نیست ...
هر چی گشتم، دیدم نه ... یافت نمیشود !
یه آقایی جلوی من بود (آقای دارخال)، بهم گفت: "چطوری همسفر؟ چقدر بود پولت؟"
گفتم 20 تومن ...
دست کرد توی جیبش و یه 20 تومنی دیگه بهم داد و ... گفت سلام من رو به پدرت برسون، و بگو خییییییییییلی ارادت داریم ... !
ازش تشکر کردم، پول رو گرفتم ازش، نون خریدم و ... رفتم خونه ...
البته نونوایی با خونه مون فاصله ای نداشت ...
خونه ما این طرف خیابونه، نونوایی هم اون طرف بود ... (الان دیگه نیست)

آقای دارخال بهم گفت همسفر ...
آخه چند ماه قبلش من، پدر و مادرم، به همراهی خانواده آقای دارخال و خانواده آقای رضایی (من بهش میگم عمو حسن) رفته بودیم مشهد ...
اولین بارم بود که میرفتم مشهد ... بعد امتحانای ثلث آخر کلاس اول ...
چقدددددددددر بهم خوش گذشته بود ...
یاد ابوذر به خیر ...
ابوذر، پسر آقای دارخال ... البته پسر کوچیکش ... که اونم از من بزرگتر بود چند سال ...
توی اتوبوس نذاشته بودم یه لحظه هم چشم روی هم بذاره ...
دوست خوبی بود برام توی سفر ... چقدر با هم خوش بودیم ...
ولی متاسفانه یه مدت بعد از اینکه از مشهد برگشتیم، به دلیلی که هنوزم نمیدونم چی بود، از دنیا رفت ...
چقدر دلم سوخت ... تازه دوست شده بودیم ... !
از خاطرات مشهد، باشه یه وقت دیگه میگم ... الان نمیخوام خیلی بپیچونم موضوع رو ...




گفته بودم براتون میگم که چطوریه نونوایی اینجا ...
والا از اون زمان بچگی هم همینطور بود ...
البته نمیخوام توهین کنم، ولی باور کنین این خانما که توی صف ایستاده بودن، تا میومدی از جلوشون رد بشی، دو تا چشم که داشتن، چهار تا دیگه قرض میکردن و برّ و برّ نگات میکردن تا بری یه گوشه ای گم و گور بشی ...
خب آدم ذوب میشد دیگه ...
نکنه سر و وضعم یه جوریه که اینطوری نگاه میکنن، نکنه کار خنده داری کردم، نکنه ...
باور کنین فقط همین رفتار خانم ها توی صف نونوایی باعث شد منزجر بشم از نونوایی رفتن ... !
هر وقت بهم میگفتن برم نونوایی، میخواستم یه جوری بپیچونم ... ولی نمیشد ...
هنوزم که هنوزه همینطوریه !
آدم بدش میاد دیگه بابا ...

یادمه مدرسه دوران ابتدایی (از کلاس دوم به بعد) و راهنمایی (تا دوم راهنمایی) که بودیم، باید از جلوی یه نونوایی رد میشدیم ...
و چقدر برام سخت بود ...
هنوزم نفهمیدم دلیل اینطوری نگاه کردناشون چی بوده و هست ؟ !!!

همه اینا رو گفتم، چون دیروز رفته بودم نونوایی ...
نونوایی "عروس و داماد" ... البته، اسم نونوایی این نیست، ولی خب مشهور شده به این اسم ...
چون یه تازه عروس و تازه داماد اونجا رو دایر کردن، به همین خاطر بهش میگن نونوایی عروس و داماد ...
البته اون عروس و داماد الان خیلی پیر شدن ... !
خیلی وقت بود اینطوری به نونوایی دقت نکرده بودم ...
راستش جدیدا کمتر وقت میکردم نونوایی برم ... بیشتر پدرم میرفت ...
آخه ساعاتی که پخت دارن نونوایی ها معمولا دانشگاه هستم ...

رفتم نونوایی، نگاه خانما واسم اصلا مهم نبود، نمیدونم چرا ...
شایدم دیگه اونطوری نگاه نمیکردن ...
در هر صورت واسم فرقی نداشت ... من کار خودم رو میکردم ...
از جلوی صف خانما رد شدم و به صف مردونه رسیدم ...
جای خودم رو مشخص کردم و منتظر موندم ...
تعداد زیاد نبود بر خلاف معمول ...
یکی از دوستان دوران ابتدایی رو دیدم ... یاسر ...
خیلی با هم سلام و احوال پرسی کردیم ...
ازم پرسید که آیا هنوز دارم درس میخونم و اینکه کجا میخونم و از این حرفا ...
منم ازش پرسیدم ...
اون حتی دیپلم هم نگرفت ... میگفت الان اینور و اونور، هر جا کاری پیدا بشه خودش رو مشغول میکنه ...
چقدر هیکلش هم درشت تر شده بود، بر خلاف من که خیلی لاغر تر شدم ...
راستش الان هر چی فکر میکنم فامیلیش یادم نمیاد ... یاسر ... ؟!
نشستیم با هم در مورد اون گذشته ها حرف زدیم ...
اون موقع که ابتدایی بودیم ...
از معلم ها میگفتیم ... از مدیر، ناظم، بچه ها و ...
از خاطرات اون روزا ... چقدر شیرین بودن ... و بعضا تلخ ...
حالا از اون خاطرات هم میگم براتون ... شاید یه فرصت دیگه ...

چقدر گفتیم ... اصلا نفهمیدم که کی زمان گذشت ...
از نعمت گفتیم ... کسی که همیشه رغیب من بود ... حتی توی راهنمایی و دبیرستان ...
گاهی من جلو میزدم، گاهی اون ... رغابتمون فشرده بود ...
نعمت الان "کشتی سازی" دانشگاه امیر کبیر تهران مشغول تحصیله ...
منم خداییش بد شانسی آوردم ... وگرنه منم یه جای خوب توی دانشگاه دولتی مشغول ادامه تحصیل بودم ... و چون همه میدونستن که بد شانسی آوردم، واسه همین کسی بهم ایرادی نگرفت که چرا کم کاری کردم ... آخه واقعا کم کاری نکردم ...
خب نعمت که درسش تموم بشه، میشه مهندس کشتی سازی، و مستقیم دستش توی بندر مشغول میشه ...
یا همین شمال، توی بندر امیر آباد ... که حدود یه ربع باهامون فاصله داره ...
و یا توی بنادر جنوب کشور ... !

سر آخر هم واسه همدیگه کلی آرزوی موفقیت کردیم و با کلی خاطرات از همدیگه خداحافظی کردیم ...
یاسر قیافه ش شده عین "رضا صادقی" ... الان ته ریش میذاره ... که اگه بلند کنه، فکر کنم کپی رضا صادقی میشه ...

خلاصه نوبت من شد ...
شاطر تا من رو دید، گفت به بـــــــــــــه ... آق مهندس ... تو کجا؟ اینجا کجا؟ یادی از ما کردی ...
منم درس رو بهونه کردم و گفتم که سرم شلوغه و از این حرفا ... اونم مثلا! قبول کرد ...
به هر حال 5 تا نون خریدم (200 تومن) و برگشتم خونه ...
قیمت ها رو مقایسه کردم، دیدم 800% رشد داشته قیمت نون از اون موقع تا حالا ... !
خب، فکر کنم همینجا تمومش کنم بد نباشه ...

آها، یادم اومد ...
فامیلیش اسکندری بود ...


اين مطلب آخرين بار توسط nAvId در الأربعاء فبراير 25, 2009 2:30 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
بهاره
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7588
Location : قم
Registration date : 2007-12-25

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأربعاء فبراير 25, 2009 6:11 am

Shocked اوووووو وه چقدر نوشتي تو

ايسته كن تا من كامل بخونم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
magnoon diab
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 7074
Age : 652
Location : چون ایران نباشد، تن من مباد...!
Registration date : 2007-12-05

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأربعاء فبراير 25, 2009 7:14 am

منم با نظر بهار موافقم Razz
ایسته کن هم خودت استراحت کن bounce هم ما بتونیم بخوبیم study جیگر confused
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 2240
Age : 29
Location : همه جاي ايران سراي من است
Registration date : 2007-12-04

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأربعاء فبراير 25, 2009 2:43 pm

Rolling Eyes

والا من که جایی نمیرم، همینجا هستم ...

این پست ها هم هستن فعلا ...

وقت کردین بخونین ...

Rolling Eyes

ممنونم از لطف همگی ... Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
Saghar
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی
avatar

تعداد پستها : 6513
Location : یه جایی میون مردم خاکی
Registration date : 2008-12-24

پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   الأربعاء فبراير 25, 2009 4:00 pm

چه استطاعتی داره قلمت
دستت درد نکنه lol!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
محتوى إعلاني




پستعنوان: رد: نويد چه ميکنه اين روزا ؟   

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
 
نويد چه ميکنه اين روزا ؟
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 8رفتن به صفحه : 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  الصفحة التالية

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
 :: عمومي :: سفره خانه-
پرش به: