| نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) | |
|
رفتن به صفحه : 1, 2, 3  |
| نويسنده | پيام |
|---|
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Wed Jan 09, 2008 12:17 pm | |
| دكتر شفيعيكدكني در كتاب شاعران عرب آورده است (نقل به مضمون): چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه از شعرش خوشمان بيايد يا نه، قباني پرنفوذترين شاعر عرب است. پرنفوذترين! اين به گمان من دلچسبترين تعريفي است كه میتوان از يك شاعر كرد. خود نزار در مصاحبهاي میگويد: من میتوانم از نظر شعري ميان اعراب اتحاد ايجاد كنم، كاري كه اتحاديه كشورهاي عرب هنوز از نظر سياسي نتوانسته انجام دهد! نزار قباني شاعري بالفطره است. حتي وقتي آثار نثر او _ مصاحبهها يا اتوبيوگرافي درخشانش (داستان من و شعر) _ را میخوانيم، اوج تصويرسازي لطيف و گويا و سه بعدياش را میبينيم. تصاوير او واقعا سه بعديست: در ذهنت به ناگاه عمق میيابند و موج به موج دريايي را خلق میكنند:
شعرهاي عاشقانهام بافته انگشتان توست و مليله دوزي زيباييات پس هرگاه مردم شعري تازه از من بخوانند تو را سپاس میگويند!
نزار متولد دمشق است و سالها در بيروت زيست و در همانجا در سال 1377 شمسي در گذشت. در جلسات شعرخواني او دهها هزار نفر گرد میآمدند و چنانكه خودش میگويد، میتوانست انواع آدمها را دور خودش جمع كند چون با آنها عاشقانه و دمكراتيك رفتار میكرد! موضوع آثار نزار قباني عشق و زن است و انتخاب اين دو موضوع در شرق، آن هم در يک کشور عربی، يعني خودكشي!! خودش میگويد: در سرزمين ما شاعر عشق، روي زميني ناهموار و در محيطي خصومتآميز میجنگد و در جنگلي كه اشباح و ديوها در آن سكني دارند، سرود میخواند. اگر من توانستم مدت سي سال در برابر ديوها و خفاشهاي اين جنگل تاب بياورم به سبب آن بوده است كه مانند گربه هفت جان دارم! نزار كتاب اول خود را در سيصد نسخه و با هزينه خودش در 21 سالگي منتشر كرد. (زن سبزهرو به من گفت) چه در سبك و چه در معني دهن كجياي به سنتهاي روز بود. در نتيجه شاعر و كتابش (با جملاتي كه بوي خون میداد) تكفير شدند! اما نزار دلگرم به اقبال عمومیآثارش راه خود را ادامه داد تا مردمیترين شاعر عرب و نيز يكي از شناختهشدهترين شاعران عرب در جهان باشد. همين حالا اگر نام نزار را در اينترنت جستوجو كنيد در هزاران سايت آثار او را به انگليسي و عربي خواهيد يافت. اما چرا شاعري چون او، آن هم در زباني نه چندان جهاني، اقبالي اينگونه میيابد؟ به گمان من، او شاعرياست كه علاوه بر قدرت شاعرانگي فوقالعاده، احاطهاي عجيب بر موضوعات شعرياش دارد. حكايت او حكايت فيلشناسي مولانا نيست! او عشق را با تمام پستي و بلنديهايش درك كرده است. رنج زن را در جامعه عرب ديده و كاملا صادقانه از آن متاثر شده است. در يك كلام او شعار نمیدهد و به همين خاطر جامعه فرهيختگان شعارزده او را نفي میكنند. تا آنجا كه وقتي بعد از جنگ شش روزه اعراب، و اسرائيل و شكست خفتبار اعراب نزار در شعري تلخ به نام (حزيرانيه) يا يادداشتهايي بر شكستنامه، مرثيهاي بر غرور عرب، آن هم مرثيهاي خشماگين، میسرايد همان گروههايي كه بر ادبيات تغزلياش خرده میگرفتند، سر برمیآورند كه نزار حق ندارد شعر وطني بگويد چه او روحش را به شيطان و غزل و زن فروخته است!! و نزار چه زيبا پاسخ میگويد: آنها نمیفهمند كسي كه سر بر سينه معشوقش میگذارد و میگريد میتواند سر برخاك سرزمينش نيز بگذارد و بگريد!
*** از نزار ـ تا آنجا که نگارنده میداند ـ تا كنون به زبان فارسي سه كتاب به شکل مستقل منتشر شده است: ـ داستان من و شعر: ترجمه دكتر غلامحسين يوسفي و دكتر يوسف حسينتبار، انتشارات توس 1356 ـ در بندر آبي چشمانت: ترجمه احمد پوري، نشر چشمه چاپ دوم 1380 - بلقيس و عاشقانههاي ديگر : ترجمه موسي بيدج، نشر ثالث 1378 «داستان من و شعر» اتوبيوگرافي شاعرانه و درخشاني است كه ما را با شاعر آشنا میكند. نزار صادقانه لحظات زندگياش را به تصوير میكشد و ما را از كودكياش به تجربه اولين شعرش میكشاند از آنجا به عشق نقب میزند، سپس در اندوه فلسطين سخن میگويد و باز به شعر باز میگردد و... . «میتوانم چشمانم را ببندم و بعد از سي سال، نشستن پدرم را در صحن خانه به ياد بياورم كه جلوش فنجاني قهوه و منقل و جعبهاي توتون و روزنامهاش بود و هر پنج دقيقه بر صفحات روزنامه گل سفيد ياسميني فرو میافتاد، گويي كه نامه عشق بود كه از آسمان نازل میشد.» اين كتاب نشاندهنده ذهنيت تصويرگراي نزار است علي رغم نثر بودن و حتي گاه گزارشي بودن ناگزيرانه، متن سرشار از تصويرهاي شاعرانه است. نمیدانم چرا اين كتاب ديگر تجديد چاپ نشد! آن هم حالا كه نام نزار ديگر بار به واسطه ترجمه اشعارش مطرح شده است. «در بندر آبي چشمانت» منتخبي از آثار نزار است كه توسط احمد پوري ترجمه شده است. پوري زيبا ترجمه میكند و ساده. ترجمه او سادگي و صميميت شعر نزار را كاملا بيان میكند. در واقع نزار با اين کتاب در ايران شناخته شد و محبوبيت يافت:
يك مرد براي عاشق شدن به يك لحظه نياز دارد براي فراموش كردن به يك عمر!
در اين كتاب قطعه درخشاني به نام دوازده گل بر قبر بلقيس وجود دارد كه شاعر در سوگ همسر عراقياش ـ كه در يك بمبگذاري گويا توسط خود اعراب كشته شده است ـ سروده است:
وقتي تو نيستي تمام خانه ما درد میكند!
اين شعر عاشقانهای اجتماعی، سرشار از درد و فرياد و سوگواری است. نوازشهای مغموم عاشقانه به فريادهای سياسی از سر درد چنان آميخته که معجونی مردافکن را پديد آورده است. «بلقيس و عاشقانههاي ديگر» منتخبي ديگر است با ترجمه موسي بيدج كه به دنبال استقبال از كتاب اول به بازار آمد. اشعار اين كتاب نسبت به كتاب اول بلندتر است. اشعار زيبايي چون: «هر وقت شعري …»، «پيوند زن وشعر»، «فال قهوه» و…. انصافاً ترجمه بيدج هم زيباست و در حين سادگي، شاعرانگي در كلام را نيز حفظ كرده است:
يكشنبه طولاني يكشنبه سنگين لندن سرگرم طلاق دياناست و از جنون گاوي هراسان! اتوبوس بايد بيايد و نمیآيد شعر هم! وگوشواره بلند طلاييات به گردشم نمیخواند
در اين كتاب نيز مرثيهاي ديگر براي بلقيس میبينيم كه عليرغم طولاني بودن بسيار تاثيرگذار و زيباست و شاعر بارها عشق و سياست را به هم میآميزد:
بلقيس! اين سخن مرثيه نيست! عرب را دست مريزاد!
نزار شاعري است كه به خرق عادت در شعر معتقد است. او میگويد: شعر انتظار چيزي است كه انتظار نمیرود! در اشعار او اين رويه آشكار است چه در قلمرو واژگاني: استفاده از كلماتي مثل آسپرين، ماهواره، سانسور، ميكل آنژ و… چه در قلمرو معنا و درون مايه و تصوير. از سوی ديگر شعرهاي كوتاه نزار پايانبنديهاي شگرفي دارند و شعرهاي بلندش نيز با تقسيم شدن به چند قطعه كوتاه دقيقاً همين پايانبنديها را حفظ میكنند و به اين ترتيب شاعر با ضربههاي پياپي حضور مستمر خواننده را طلب میكند و به آن دست میيابد. طنز لطيف و گاه گزنده در آثار نزار نكته دلنشين ديگري است كه همراهي خواننده را برمیانگيزد. مثلاً در حين خواندن شعر بلند بلقيس با وجود سوگواره بودن در بعضي از قسمتها، بيشك، لبخندي تلخ بر لبانتان خواهد نشست:
اگر از كرانه فلسطين غمگين براي ما ستارهاي يا پرتقالي میآوردند اگر از كرانه غزه سنگريزهاي يا صدفي اگر در بيست و پنج سال زيتون بني را آزاد كرده بودند يا ليمويي را بازگردانده بودند و رسوايي تاريخ را میزدودند من قاتلان تو را سپاس میگفتم! اما آنان فلسطين را رها كردند و آهويي را از پا در آوردند!
نزار از شعر به عنوان رقص با كلمات ياد میكند: «شاعران رقصي وحشي را اجرا میكنند كه در آن رقصنده از پيكر خويش و نيز از آهنگ تجاوز میكند تا اين كه خود به صورت آهنگ درآيد. من شعر میگويم ولي نمیدانم چگونه؟! همچنان كه ماهي نمیداند چگونه شنا میكند!» از سوي ديگر نزار در پاسخ به اينكه شعر از كجا میآيد چنين میگويد: «اما شعر در كجا سكونت دارد؟… بعد از سي سال تعقيب شعر در همه خانههاي سرّیای كه وي به آنها پناه میبرد و در همه نشانيهاي دروغي كه به مردم میداد كشف كردم كه شعر حيواني است افسانهاي كه مردم خود او را نديدهاند ولي رد پايش را بر زمين و اثر انگشتهايش را بر دفترها ديدهاند.» نزار توضيح درباره ماهيت سرايش شعر را غير ممكن میداند: «شاعراني كه درباره تجربههاي شعري خود سخن گفتهاند هميشه فقط پيرامون شعر گشتهاند و آن را مانند شهر تروا در محاصره گرفتهاند و در برابر آثار بازمانده از قصيده عمر بهسر آمده، يعني بعد از خاكستر شدنش، درنگ كردهاند. هر بحثي درباره شعر بحث از خاكستر است نه آتش!» از سوي ديگر او معتقد است كه: «ادب فرزند آساني و تصادف نيست…ادبيات از رحم شكيبايي و زحمت و رنج و غم زاده میشود.» چنانکه گفته آمد در زمينه ماهيت شعر اين جمله تمام ذهنيت نزار را بازتاب میدهد: «شعر انتظار چيزياست كه انتظار نمیرود!» نزار شاعري نوجو در شعر است. او از انقلاب همنسلانش بر عليه سنتهاي رايج شعري به عنوان «حمله به قطار» نام میبرد. اما از سوي ديگر او نوجويي را تنها با شناخت صحيح دستاوردهاي گذشته ادبي قوم خود و آشنايي با ادبيات ممكن میداند و به همين دليل به جريانهاي مدعي نيز حمله میبرد. از سوي ديگر او براي مخاطب ارزش بسياري قائل است. او معتقد است: «آن كه میگويد من براي فردا شعر میگويم در حقيقت نشاني مردم را گم كرده است!» به عبارت ديگر معتقد است كسي كه در ميان مردم هم عصر خودش مورد توجه قرار نگيرد عصري درخشانتر در انتظارش نخواهد بود. و اگر بخواهيم منصف باشيم بايد اعتراف كرد كه نزار خود به تمام و كمال از اين اصول پيروي میكند. هر بند شعر او مانند يك بمب در دستانت آماده انفجار است ... و منفجر هم میشود!! كتاب اول او به خاطر همه نوجويياش غوغايي به پا كرد كه به قول خودش از آن بوي خون برمیخاست! و جالب اينجاست که او همان مردی است كه با دكلمه اشعارش به ميان مردم رفت و بارها و بارها در چندين كشور عرب زبان هزاران نفر در جلسه شعر خوانياش حضور يافتند و آنچنان محبوب مردم عرب شد که آنگاه كه درگذشت عزاي عمومی اعلام شد! … نزار در عشق نيز نظريات بسيار خيرهكنندهاي دارد. او ماهيت سنتي جامعه عرب را چنين به نقد میكشد: «وقتي انسان دزدكي عاشق شود و زن به يكپاره گوشت بدل میشود كه با ناخن تداولش كنيم، جنبه معنوي عشق و نيز صورت انساني رازونياز عاشقانه از ميان میرود و غزل به صورت رقصي وحشيانه به دور كشتهاي بيجان در میآيد!» او معتقد است: «بزرگترين گناهي كه انسان مرتكب میشود اين است كه عاشق نشود!…»
*** در يک کلام میتوان گفت که نزار قبانی شاعري است به معنای واقعی کلمه شاعر! نوجوييهای او سبب نشده است که به بيگانگی با مخاطب برسد و در نتيجه توجهاش به انديشگی و احساس به شکل توامان و نيز خلق موقعيتهای شاعرانه در عرصه مفهوم و تصوير توانسته است خصلتهای شعریاش را در ترجمههای متواتر به زبانهای گوناگون حفظ کند. متاسفانه علیرغم اقبال اخير جامعه مخاطبين شعری ايران به آثار نزار، هنوز شايد تنها ده درصد از آثار اين شاعر پرکار به فارسی ترجمه شده باشد. بهنظر میرسد اهتمام بيشتر در اين امر، تاثير مناسبی بر درک هنری جامعه شعری از مفهوم شعر جهانی و نيز سيراب ساختن ذائقه هنر دوست مخاطب ايرانی داشته باشد _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
دلارام عضو باشگاه 1000 تایی


عضو شده در : 03 Dec 2007 پست : 2687 Location : تهران
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Wed Jan 09, 2008 1:46 pm | |
| من تا حالا شعرای زیادی از نزار قبانی نخوندم، اما چند تا از شعراش رو کاظم الساهر خونده، به نظرم زیبایی شعر نزار رو صدای کاظم تکمیل می کنه من هم شجاعت و بی باکی شعر نزار رو دوست دارم، هم عشق و صدای فوق العاده کاظم الساهر رو، انگار خدا صدای یکیشون رو واسه شعر اون یکی آفریده و بر عکس ممنون، خیلی برام جالب بود، دوست داشتم ترجمه شعراش رو پیدا کنم، حالا که تو کتاب معرفی کردی حتما می رم دنبالش، دستت درد نکنه _________________ شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گلباران باد! |
|
 | |
Jany مشتاق


عضو شده در : 05 Dec 2007 پست : 905 Location : قلب شما
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Wed Jan 09, 2008 8:28 pm | |
| من فقط اسمش رو شنیده بودم . ممنونم ما را با این شاعر عرب آشنا کردی بخشهایی هم که انتخاب کرده بودی خیلی قشنگ و تاثیر گذار بودند. _________________ حبك عذاب ياما اتحملتو اتحملت غياب قلبك وانطرتو
 |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Thu Jan 10, 2008 12:42 am | |
| خواهش میکنم.  _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
simin رهگذر

عضو شده در : 09 Dec 2007 پست : 1
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Sat Jan 12, 2008 1:40 pm | |
| | پس از نظر انتخاب واژگان شعری، به فروغ فرخزاد شبیه بوده. |
|
 | |
سامي رهگذر

  Age : 28 عضو شده در : 18 Dec 2007 پست : 8 Location : PWTC, Kuala Lumpur, Malaysia
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 11:33 am | |
| ممنون از این اطلاعات کامل و خوب... استفاده کردیم...
بازم از این کارا بکنید! |
|
 | |
Arakadrish مشتاق


عضو شده در : 04 Dec 2007 پست : 879 Location : كاخك
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 2:59 pm | |
| واااي حب المحبوب عزيز ...
خيلي خيلي حال كردم ... چند وقته ارسات رو ذخيره كرده بودم روي دسكتاپ ... هي يادم ميرفت برم سراغش
امروز خوندم ... همش رو ... بالا تا پايين !!
اين نزار عجب شخصيت جالبي داشته ... من يكي موندم توي كف نوشته ها و شعرهاش !!
تازه اينها همش ترجمه است ... اون اصل كاريهاي عربيش چه معجونيه !!
حتما از كتابهاش ميخرم اما ... فعلا دسترسي ندارم ميدونم سرت شلوغه اما ... اگه فرصتي دست داد و
تونستي از شعرهاش بذاري واقعا ممنون ميشم
چند تا سوال و خواهش هم داشتم كه اگه پررويي نيست بگم ؟؟  |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 7:43 pm | |
| | Arakadrish نوشته است: | واااي حب المحبوب عزيز ...
خيلي خيلي حال كردم ... چند وقته ارسات رو ذخيره كرده بودم روي دسكتاپ ... هي يادم ميرفت برم سراغش
امروز خوندم ... همش رو ... بالا تا پايين !!
اين نزار عجب شخصيت جالبي داشته ... من يكي موندم توي كف نوشته ها و شعرهاش !!
تازه اينها همش ترجمه است ... اون اصل كاريهاي عربيش چه معجونيه !!
حتما از كتابهاش ميخرم اما ... فعلا دسترسي ندارم ميدونم سرت شلوغه اما ... اگه فرصتي دست داد و
تونستي از شعرهاش بذاري واقعا ممنون ميشم
چند تا سوال و خواهش هم داشتم كه اگه پررويي نيست بگم ؟؟  |
سلام
تورو خدا ببخشید کم میام .(البته اگه فرقی هم داره!)
از توجهتون ممنون.
راستی شما اگه سئوالی داری بپرس پرفسور .اگه بتونم حتما کمکت میکنم. _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 7:48 pm | |
| هو شاعر - او شاعر است انه یثقب الفضاء - فضا را میشکافد بابرة الشعر - با سوزن شعر
هو شاعر - او شاعر است البرق منزله - صاعقه منزلگاه او و البحر سیرته الذاتیه - و دریا شرح حال اوست
هو شاعر - او شاعر است کلما خرج من فندق کلماته - هر بار که از کاروانسرای واژگانش بیرون می آید وجد سیارة البولیس - خودروی پلیس را می بیند بانتظاره - که در انتظار اوست
هو شاعر - او شاعر است ینزل من بطن امه - از رحم مادرش بیرون می آید و فی یده - در حالی که اعتراض نامه ای عریضة احتجاج - و جعبه ی کبریتی و علبة کبریت - در دست دارد!
هو شاعر - او شاعر است یحرق کل یوم ذاکرته - هر روز حافظه ی خود را به آتش میکشد و یتدفا علیها - تا کمی گرم شود!
هو شاعر - او شاعر است یرکب دراجة الطفوله - دوچرخه کودکی اش را سوار میشود و یمد لسانه - و به همه ی چراغ های راهنمایی لکل اشارات المرور - زبان درازی میکند!
هو شاعر - او شاعر است انه یقنع الاشیاء - اشیا را متقتعد میکند ان تغیر عاداتها - که عادت هاشان را دگرگون کنند
هو شاعر - او شاعر است یعلم اشجار الغابه - درختان جنگل را می آموزد ان تسیر فی مظاهرة - که تظاهرات راه بیندازند من اجل الحریة - برای آزادی
هو شاعر - او شاعر است کلما ما ظهر فی امسیة شعریة - هر بار که در شب شعری حاضر میشود اطلقوا علیه القنابل - به رویش باریدن میگیرد المسیلة للاحزان - بمب های اندوه زا!
هو شاعر - او شاعر است تزوج الحریة زواجا مدنیا - آزادی را رسما به عقد خود درآورد و انجب اولادا - و فرزندانی زاد شعرهم بلون السنابل - با موهایی به رنگ خوشه های گندم و عیونهم بلون البحر - و چشمانی به رنگ دریا
هو شاعر - او شاعر است لذا - یطلبون منه - ان یقدم تقریرا - بدین سبب از او میخواهند عن عدد اصابعه - هر روز کل یوم - تعداد انگشتانش را گزارش دهد!
هل الشعر هو دیوان العرب؟ - آیا شعر دیوان عربهاست؟ ام هو محکمتهم العسکریة؟؟ - یا دادگاه نظامی آنان؟؟
باستثناء بعض الکبار - در تاریخ شعر ما فی تاریخنا الشعری - به استثنای برخی بزرگان فان الشعراء العرب - بقیه ی شاعران عرب کتبوا قصیدة واحده - تنها یک شعر سروده اند و وقعوا علیها جمیعا - و با ذکر حرف نخست نام خویش بالاحرف الاولی - پای آن امضا کرده اند
فی تاریخ الشعر العربی - در تاریخ شعر عرب ثمة مراحل هابطه - دوره های افول وجود دارد کان فیها الشعراء - که در آن همه ی شاعران ینزلون فی فندق واحد - در یک کاروانسرا اقامت داشتند و یاکلون من صحن واحد - از یک ظرف غذا میخوردند و ینامون فی سریر واحد - در یک بستر می آرمیدند و ینجبون اولادا متشابهین - و فرزندانی مشابه پدید می آوردند
فی الشعر - در شعر لسنا بحاجة الی لباس موحد - به یونیفورم نیازی نیست و قماش موحد - پارچه ی یکسان و لون موحد- و رنگ یکسان نیازی نیست فالشعراء لیسوا جنودا و لا ممرضات - شاعران نه سربازند نه پرستار و لا مضیفات طیران - و نه مهماندار هواپیما ان اللباس موحد فی الشعر - لباس متحد الشکل سیجعل من الشعراء العرب - شاعران عرب را فریقا لکرة القدم - به یک تیم فوتبال مبدل میکند
الشعر الحدیث - شاعر امروزی کسی است هو الذی یستقیل من الجوقة الموسیقیة - که از ارکستر موسیقی کنار میکشد و سلطة الایقاع العام - و از همنوازی برون میرود لیولف قصیدته الخاصه - تا قصیده ی ویژه ی خود را بسراید
(نزار قبانی) _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 7:53 pm | |
| وعدتکی ...- به تو وعده داده بودم ... ان لا احبکی مثل المجانين ، فی- که دگر باره چون ديوانگان المره الثانيه- با تو نرد عشق نبازم و ان لا اهاجم مثل العصافير -و بسان گنجشکان اشجار تفاحکی العاليه -به سوی درختان بلند سيبت دست نياويزم و ان امشط شعرکی حين تنامين -و موهايت را در خواب به شانه ای ننوازم يا قطتی الغاليه!- ای گربه ملوسم ! وعدتکی ان لا اضيع بقيه عقلی- به تو وعده دادم واپس مانده های خردم را نابوده نگردانم اذا ما سقطتی علی جسدی نجمه حافيه -آنگاه که چون ستاره ای برهنه پاي، افکنده گردی بر تنم وعدتکی بکبح جماح جنونی- به تو وعده داده بودم ديوانگی هايم را سرکوب کنم و يسعدنی اننی لا ازال -و بسی خوشوقتم که من همچنان شديد التطرف حين احب تماما افراط گرم آنگاه که عشق می ورزم کما کنت فی المره الماضيه- آنگونه که در گذشته نيز بودم . وعدتکی -به تو وعده داده بودم ان لا اطارحک الحب ، طيله عام -به درازای يک سال حرف عاشقانه ای با تو نزنم و ان لا اخبی وجهی بغابات شعرکی -و صورتم را در باغستانهای موهايت پنهان نسازم طيله عام و ان لا اصيد المحار بشطآن عينيکی -و در ساحل نرگس گون چشمانت صدفی صيد نکنم طيله عام کيف اقول کلاما سخيفا کهذا الکلام- چه طور اما اينگونه سخنانی سست مايه بر زبان می رانم؟ و عيناکی داری و دار السلام- حال آنکه چشمان تو سرا و سلامت سرای منست و کيف سمحت لنفسی- چه سان بر خود روا داشتم بجرح شعور الرخام؟ -که احساسات وجودی مرمری را جريحه دار کنم؟ و بينی و بينکی... -حال آنکه ميان من و تو ..... خبز و ملح- نان و نمکی بود و سبک نبيذ و شذ و حمام -و نوش و نوازشی و آوای کبوترانی. و انتی البدايه فی کل شی- و حال آنکه تو سرآغاز هر چيزی و و مسک الختام- پايان هر چيز . وعدتکی ان لا اعود و عدت- به تو وعده داده بودم که برنگردم و برگشتم و ان لا اموت اشتياقا و مت- و مشتاقانه جان نبازم و جان باختم وعدت باشياء اکبر منی- و وعده هايی دادم که از من فراتر بودند فماذا بنفسی فعلت؟ -پس با خود چه کردم ؟ لقد کنت اکذب من شده الصدق- همانا که از شدت راستی ، دروغ می گفتم و الحمد لله انی کذبت... -و خدای را سپاس که من دروغ گفتم...
(نزار قبانی) _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 7:55 pm | |
| لم ازل من الف عام- هزار سال است که هنوز لم ازل اکتب للناس دساتير الغرام- برای مردمان فنون عشق را می نگارم و اغنی للجميلات،- و برای زيبارويان، به هزار لحن علی الف مقامِ و مقام..... -و مقام ترانه می خوانم......... انا من اسس جمهوريه الحب- منم که جمهوری عشق را به پا داشتم لا يسکنها الا الحمام-... آن جا که تنها ساکنانش کبوترانند.....
(نزار فبانی) _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 7:57 pm | |
| من توان تغيير تو را ندارم يا توان تشريح روشهايت را هرگز باور نكن كه مردي بتواند رني را تغيير دهد! اين مردان، مدعياني دروغگويند كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان زن را آفريده اند! زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا! اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد ! و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است! * من توان رام كردن تو را ندارم توان اهلي كردنت را يا توان تعديل غرايز نخستينت را ! مي آزمايم هوش خويش را بر تو چنانكه حماقتم را ! هسچ يك را با تو كاري نيست نه راهنمايي و نه وسوسه ! اصيل بمان ! چنانكه هستي ! * من توان شكستن عاداتت را ندارم 30 سال اينگونه بوده اي توان تغيير طبيعتت را ندارم كتابهايم سودي برايت ندارد و عقائد من متقاعدت نمي كند ! تو ملكه آشوبي و ديوانگي! كه به هيچكس تعلق ندارد. بر همين طريق بمان! * تو درخت زنانگي هستي برآمده از تاريكي بي نياز از آفتاب و آب! پري دريايي اي كه به همه مردان عشق مي ورزد اما عاشق هيچ يك نيست! با همه مردان مي خوابدو با هيچ يك! تو بانويي اساطيري هستي كه با تمام قبايل رفت و باكره بازگشت !
بر همين طريق بمان! ======== درس نقاشي
پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت واز من خواست برايش پرنده اي بكشم در رنگ خاكستري فرو بردم قلم مو را وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها ! شگفتي چشمانش را پر كرد : اما اين يك زندانست ، پدر! نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟! ومن به او گفتم : پسرم ! مرا ببخش من شكل پرندگان را از ياد برده ام ! * پسرم دفتر نقاشي اش را روبرو يم گذاشت واز من خواست يك خوشه گندم بكشم قلم را برداشتم و يك تفنگ كشيدم! پسرم بر جهالتم خنديد حق به جانب : نمي داني ، پدر! تفاوت خوشه گندم و تفنگ را ؟! به او گفتم: پسرم ! زماني مي دانستم شكل خوشه گندم را شكل قرص نان را شكل گل سرخ را اما در اين زمانه سخت درختان جنگل به عضويت ارتش در آمده اند و گلهاي سرخ سيه جامگان خستگي اند! در عصر خوشه هاي گندم مسلح پرندگان مسلح طبيعت مسلح مذهب مسلح نمي تواني نان بخري بدون تفنگي در كنارش نمي تواني گل سرخي بچيني بي آنكه خار هايش در صورتت فرو برود ! نمي تواني كتابي بخري كه دردستانت منفجر نشود! * پسرم بر لبه تخت خوابم نشست و از من خواست برايش شعري بخوانم اشكي ار چشمانم بر متكا چكيد! پسرم بر آن دست كشيد حيرتزده گفت : اما اين اشك است ، پدر! نه شعر ! به او گفتم : وقتي بزرگ شدي ، پسرم ! و تاريخ اشعار عرب را خواندي در خواهي يافت كه اشك و كلمه همزادند و شعر عرب چيزي جز اشكباري انگشتان نيست! * پسرم مدادهاي شمعي اش را پيش رويم گذاشت و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم قلم در دستانم لرزيد و من اشك ريزان فرو ريختم… !
(نزار قبانی) _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 8:01 pm | |
| این چندتا شعر و معنی ای که از نزار میزارم (از این یکی یه بعد)همرو کاظم ساهر توی بهترین آهنگهاش اجرا کرده..... .
زیدینی
زيديني عشقا زيديني يااحلى نوبات جنوني زيديني بر عشق من بيفزاي؛ اي زيباترين نوبتهاي ديوانگي ام زيديني غرقا ياسيدتي ان البحر يناديني بر غرق گشتگي ام بيفزاي اي بانوي من! دريا مرا مي خواند زيديني موتا عل الموت اذا يقتلني يحييني بر مرگ من بيفزاي و مرگ را بالا ببر كه اگر مرا بكشد مرا زنده مي كند
يااحلى امرأه بين نساء الكون احبيني اي زيبا ترين زن در ميان زنان جهان! دوستم بدار يامن احببتك حتى احترق الحب احبيني اي كه تا جايي كه عشق بسوزد دوستت داشتم
ان كنتِ تريدين السكنى اسكنتِ في ضوء عيوني اگر دوست داشتي آرام بگيري در روشني چشمانم آرام مي گرفتي حبك خارطتي ماعادت خارطه العالم تعنيني عشق تو نقشه من است و نقشه دنيا ديگر معنايي برايم ندارد انا اقدم عاصمة للحزن وجرحي نقش فرعوني من به پايتختي براي اندوه پاي مي گذارم و زخم من يك اثر از زمان فراعنه است وجعي يمتد كسرب حمام من بغداد الى الصين درد من چون دسته اي از كبوتران از بغداد تا چين گسترده است
زيديني عشقا زيديني يااحلى نوبات جنوني زيديني بر عشق من بيفزا اي، زيباترين نوبتهاي ديوانگي ام عصفورة قلبي نيساني اي گنجشك دلم اي (آوريل) بهار من يارمل البحر وروح الروح اي شن دريا و جان جانم وياغابات الزيتون و اي جنگلهاي زيتون ياطعم الثلج وطعم النار اي مزه برف و مزه آتش ونكهة شكي ويقيني و مزه دودلي و يقين من اشعر بالخوف من المجهول فآويني از ناشناخته ها احساس ترس مي كنم؛ پناهم بده اشعر بالخوف من الظلماء فضميني از تاريكي احساس ترس مي كنم؛ مرا در آغوش بفشار اشعر بالبرد فغطيني وغني قربي غنيلي احساس سرما مي كنم؛ مرا بپوشان و نزديكم بخوان؛ براي من بخوان فأنا من بدأ التكوين ابحث عن وطن لجبيني من از آغاز پيدايش در پي ميهني براي پيشاني ام هستم عن حب امرأه يأخذني لحدود الشمس ويرميني در پي زني كه مرا تا مرزهاي خورشيد ببرد و به من تير بزند
زيديني عشقا زيديني يااحلى نوبات جنوني زيديني بر عشق من بيفزا اي، زيباترين نوبتهاي ديوانگي ام نواره عمري مروحتي قنديلي فوح بساتيني ماه مه(تابستان) دل من؛ بادبزن من؛ قنديل من؛ باغهاي مرا خوشبو كن قدي لي إثرا من رائحه الليمونِ اثري از بوي ليمو را به سويم راهنمايي كن وضعيني مشطا عاجيا في عتمه شعركِ وانسيني در تاريكي گيسويت شانه اي از عاج را قرار بده و مرا فراموش كن من اجلكِ اعددت رثائي وتركت التاريخ ورائي به خاطر تو مرثيه ام را آماده كردم و تاريخ را پشت سر گذاشتم وشطبت شهادة ميلادي وقطعت جميع شراييني و تاريخ تولدم را پاك كردم و تمام رگهايم را بريدم _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 8:03 pm | |
| نزار قباني- حماسه ي اندوه قصيدة الحزن The Epic of Sadness ترجمه : هادي محمدزاده عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم علمني حبك ..أن أحزن Your love taught me to grieve و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند و أنا محتاج منذ عصور لامرأة تجعلني أحزن and I have been in need, for centuries a woman to make me grieve به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور for a woman, to cry upon her arms like a sparrow به زني که تکه هاي وجودم را چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد *** لامرأة.. تجمع أجزائي كشظايا البلور المكسور *** for a woman to gather my pieces like shards of broken crystal *** مي دانم بانوي من! بدترين عادات را عشق تو به من آموخت علمني حبك سيدتي أسوء عادات Your love has taught me, my lady, the worst habits به من آموخت که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم و به عطاران و طالع بينان پناه برم علمني أخرج من بيتي في الليللة ألاف المرات.. و أجرب طب العطارين.. it has taught me to read my coffee cups thousands of times a night to experiment with alchemy, to visit fortune tellers به من آموخت که از خانه بيرون زنم و پياده رو ها را متر کنم و أطرق باب العرافات.. علمني ..أخرج منبيتي.. لأمشط أرصفة الطرقات It has taught me to leave my house to comb the sidewalks و صورتت را در باران ها جستجو کنم و أطارد وجهك.. في الأمطار.. and search your face in raindrops و در نور ماشين ها و في أضواء السيارات.. and in car lights و در لباس هاي ناشناختگان دنبال لباس هايت بگردم و أطارد ثوبك.. في أثواب المجهولات and to peruse your clothes in the clothes of unknowns و بجويم شمايلت را حتي! حتي! حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها! و أطارد طيفك.. حتى..حتى.. في أوراق الإعلانات.. and to search for your image even.....even..... even in the posters of advertisements عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم علمني حبك كيف أهيم على وجهي..ساعات your love has taught me to wander around, for hours در جستجوي گيسوان کولي که تمام زنان کولي بدان رشک برند بحثا عن شعر غجري تحسده كل الغجريات searching for a gypsies hair that all gypsies women will envy به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي که همه ي شمايل ها و همه صداهاست بحثا عن وجه ٍ..عن صوتٍ.. هو كل الأوجه و الأصواتْ *** searching for a face, for a voice which is all the faces and all the voices... بانوي من! عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاند أدخلني حبكِ.. سيدتي مدن الأحزانْ.. Your love entered me...my lady into the cities of sadness که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام و أنا من قبلكِ لم أدخلْ مدنَ الأحزان.. and I before you, never entered the cities of sadness و نمي دانستم که اشک انساني است لم أعرف أبداً.. أن الدمع هو الإنسان I did not know... that tears are the person و انسانِ بي غم تنها سايه اي است از انسان... *** أن الإنسان بلا حزنٍ ذكرى إنسانْ.. *** that a person without sadness is only a shadow of a person... *** عشقت به من آموخت که چون کودکي رفتار کنم علمني حبكِ.. أن أتصرف كالصبيانْ Your love taught me to behave like a boy و بکشم چهره ات را با گچ بر ديوار أن أرسم وجهك بالطبشور على الحيطانْ.. to draw your face with chalk upon the wall و بر بادبان قايق صيادان و ناقوس هاي کليسا و صليب ها. و على أشرعة الصيادينَ على الأجراس, على الصلبانْ upon the sails of fishermen's boats on the Church bells, on the crucifixes, عشقت به من آموخت که چگونه عشق جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد علمني حبكِ..كيف الحبُّ يغير خارطة الأزمانْ.. your love taught me, how love, changes the map of time... به من آموخت وقتي که عاشقم زمين از چرخش باز مي ماند علمني أني حين أحبُّ.. تكف الأرض عن الدورانْ Your love taught me, that when I love the earth stops revolving, چيز هايي به من آموخت که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم علمني حبك أشياءً.. ما كانت أبداً في الحسبانْ Your love taught me things that were never accounted for افسانه هاي کودکانه خواندم و به قصر شاه پريان پا گذاشتم فقرأت أقاصيصَ الأطفالِ.. دخلت قصور ملوك الجانْ So I read children's fairytales I entered the castles of Jennies و به رويا ديدم که رسيده ام به وصال دختر شاه پريان و حلمت بأن تزوجني بنتُ السلطان.. and I dreamt that she would marry me the Sultan's daughter دختري با چشم هايي روشن تر از آب درياچه هاي مرجاني بلك العيناها .. أصفى من ماء الخلجانْ those eyes.. clearer than the water of a lagoon لبانش خواستني تر از گل انار تلك الشفتاها.. أشهى من زهر الرمانْ hose lips... more desirable than the flower of pomegranates خواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي ربايمش و حلمت بأني أخطفها مثل الفرسانْ.. and I dreamt that I would kidnap her like a knight خواب ديدم سينه ريزي از مرجان ومرواريد هديه اش کرده ام و حلمت بأني أهديها أطواق اللؤلؤ و المرجانْ.. and I dreamt that I would give her necklaces of pearl and coral بانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيست علمني حبك يا سيدتي, ما الهذيانْ Your love taught me, my lady, what is insanity به من آموخت که عمر مي گذرد ... و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود ... *** علمني كيف يمر العمر.. و لا تأتي بنت السلطانْ.. *** it taught me...how life may pass without the Sultan's daughter arriving *** عشقت به من آموخت که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا علمني حبكِ.. كيف أحبك في كل الأشياءْ Your love taught me How to love you in all things در درخت زرد و بي برگ زمستاني في الشجر العاري, في الأوراق اليابسة الصفراءْ in a bare winter tree, in dry yellow leaves در باران در طوفان في الجو الماطر.. في الأنواءْ.. in the rain, in a tempest, در قهوه خانه اي کوچک که عصر ها در آن قهوه ي تاريک مي نوشيم في أصغر مقهى.. نشرب فيهِ.. مساءً..قهوتنا السوداءْ.. in the smallest cafe, we drank in, in the evenings...our black coffee عشقت به من آموخت که چگونه به مسافرخانه ها و کليسا ها و قهوه خانه هاي بي نام پناه برم علمني حبك يس أن آوي.. لفنادقَ ليس لها أسماءْ و كنائس ليس لها أسماءْ و مقاهٍ ليس لها أسماءْ Your love taught me...to seek refuge to seek refuge in hotels without names in churches without names... in cafes without names... عشقت به من آموخت که چگونه شب بر غم غريبان مي افزايد علمني حبكِ..كيف الليلُ يضخم أحزان الغرباءْ.. Your love taught me...how the night swells the sadness of strangers به من آموخت که بيروت را زني فريبنده ببينم علمني..كيف أرى بيروتْ إمرأة..طاغية الإغراءْ.. It taught me...how to see Beirut as a woman...a tyrant of temptation زني که هر شامگاه زيبا ترين جامه اش را مي پوشد إمراةً..تلبس كل كل مساءْ أجمل ما تملك من أزياءْ as a woman, wearing every evening the most beautiful clothing she possesses و غرق در عطر به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي رود و ترش العطرعلى نهديها للبحارةِ..و الأمراء.. and sprinkling upon her breasts perfume for the fisherman, and the princes عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم علمني حبك أن أبكي من غير بكاءْ Your love taught me how to cry without crying عشقت به من آموخت که چگونه غم چون پسري با پاهاي بريده بر راه « روشه» و « حمرا» مي خوابد..... علمني كيف ينام الحزن كغلام مقطوع القدمينْ.. في طرق (الروشة) و (الحمراء).. It taught me how sadness sleeps Like a boy with his feet cut off in the streets of the Rouche and the Hamra عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم علمني حبك أن أحزنْ.. Your love taught me to grieve و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند و أمنا محتاج منذ عصور لامرأة تجعلني أحزنْ.. and I have been needing, for centuries a woman to make me grieve به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور for a woman, to cry upon her arms like a sparrow به زني که تکه هاي وجودم را چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد... لامرأة تجمع أجزائي.. كشظايا البلور المكسور.. for a woman to gather my pieces like shards of broken crystal _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
hobbelma7boob میزبان


  Age : 17 عضو شده در : 02 Dec 2007 پست : 166
| عنوان: Re: نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) Mon Jan 14, 2008 8:05 pm | |
| فرشة رمل البحر ونامت
فرشة رمل البحر ونامت شنهاي کنار دريا را پهن کرد و بر روي آنها دراز کشيد واتغطت بالشمس و از آفتاب تن پوشي براي خود ساخت وصارت مثل النار اعصابي و احساسات من همچون آتشي شعله ور شدند يمتى الحلوه تحس که چه زماني اين زيبا , احساسات من را خواهد فهميد طيورك يا بحر تغازلها اي دريا , پرندگان تو با او عشق ورزي مي کنند وتشرب من إيديها و از دستانش آب مي نوشند وأمواجك تركض فرحانة و موجهاي تو شادان مي گريزند وتبوس رجليها و بر پاهايش بوسه مي زنند والرمل يذوب من الغيرة و شن در حاليکه از شدت حسادت در حال سوختن است یحضنها يغطيها او را در آغوش مي گيرد و در خود پنهان مي سازد وانا مثلك يا بحر وأكثر معجب جدا بيها و من همانند تو اي دريا و شايد هم بيشتر خواهان او هستم يا صاحبة الجسد الخمري اي دارنده بدني خمار رمل البحر أدفى أو صدري شنهاي دريا گرمتر هستند يا آغوش من من عمري لعمرك يا عمري أنتي تمني وبس تو فقط جان من را بطلب , من از عمر خويش خواهم کاست وبه تو خواهم بخشيد يا شمس انتظري ولا تغيبي اي آفتاب اندکي صبر کن و غروب نکن خليني استمتع بحبيبي بگذار همراه با عشقم سرشار از مستي شوم هي حياتي هي نصيبي او زندگي من است او سهم من از روزگار مي باشد هي حبيبتي وبس تنها اوست که عشق من مي باشد
(نزار قبانی) _________________ پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش برموشي غطيتك وبقلبي غفيتك واعطيتك ايديا ونسيتون معك بيدي امشط لك حبيبي وامس دموعك بيدي آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه
هلاء قلی شو رح بتصیر لو شعور الفارسی و قیصر العرب و سلطان الطّرب بیغنّوا سوی؟!
www.baytalhussein.net |
|
 | |
| نزار قباني شاعر زنان (البته زنان مظلوم!) | |
|