HomeHome  ­PortalPortal  ­پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  ­جستجوجستجو  ­ثبت نامثبت نام  ­ليست اعضاليست اعضا  ­گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ­ورودورود  
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوعShare | 
 

 يک داستان ...

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي Go down 
نويسندهپيام
Arghavan
میزبان
میزبان


تعداد پستها: 489
Location: تهران
Registration date: 2008-01-02

پستعنوان: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 1:02 am

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.
غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه‌لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:‌ شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نیست.
پسر نوح گفت:‌ به این درخت نگاه کن. به شاخه‌هایش. پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند. پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...
من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه آسانی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت: دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!

عرفان نظر آهاری


اين مطلب آخرين بار توسط Arghavan در Wed Feb 20, 2008 1:03 am ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
meysam-r
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها: 1071
Registration date: 2007-12-28

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 1:14 am

سلام ارغوان جان ...
داستان جالبی بود

دست گلت درد نکنه عزیزم Laughing flower

_________________
آدمک آخر دنياست بخند...
آدمک مرگ همين جاست بخند...
اون خدايي که تو بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
دست خطي که تو را عاشق کرد ...
شوخي کاغذي ماست بخند...
فکرکن درد تو ارزشمند است...
فکر کن گريه چه زيباست بخند...
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
بهاره
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها: 6841
Location: قم
Registration date: 2007-12-25

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 1:52 am

مرسی ارغوان جان .. داستان جالب و زیبایی بود Razz
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
nAvId
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها: 2167
Age: 21
Location: همه جای ایران ، سرای من است ...
Registration date: 2007-12-04

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 3:58 am

Neutral

واقعا بالاخره جوابش چی میشه ؟

پسر نوح هم درست میگه دیگه ... نه ؟ Neutral

_________________
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که : " خداوند هنوز از انسان نومید نیست ... " »»» رابیند رانات تاگور

بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://www.werfriends.blogfa.com
Arakadrish
مشتاق
مشتاق


تعداد پستها: 939
Location: كاخك
Registration date: 2007-12-04

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 5:46 am

ارغوان عزيز خيلي قشنگ بود

اما كلي حرف و حديث لابلاي خوذش داره Very Happy

به هر حال ممنون . لطف كردي Laughing
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
amin
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها: 2664
Registration date: 2007-12-02

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 10:36 am

ممنون ارغوان خانوم
خیلی جالب بود

_________________
یکی آن بالا مرا دوست دارد
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
maryashena
عضو باشگاه 1000 تایی
عضو باشگاه 1000 تایی


تعداد پستها: 1153
Registration date: 2007-12-05

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 11:24 am

ممنون
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
Arghavan
میزبان
میزبان


تعداد پستها: 489
Location: تهران
Registration date: 2008-01-02

پستعنوان: Re: يک داستان ...   Wed Feb 20, 2008 1:38 pm

خواهش می کنم دوستان .این داستان یه تمثیله.(و البته هیچ ربطی به خواستگاری و انتخاب همسر نداره!!!!!) Very Happy

چیزی که من ازش برداشت کردم اینه که ما نباید در جایگاه خدا بشینیم ودر مورد خلق خدا قضاوت کنیم.

درهای بخشش خداوند همیشه به روی توبه کنندکان بازه.در طول تاریخ کم نبودن توبه کننده هایی که تبدیل به افراد بزرگی شدن .

می دونین بچه ها یاد چی افتادم Very Happy یاد فیلم مارمولک

برای هر کسی راهی برای رسیدن به خدا وجود داره
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
 

يک داستان ...

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

Permissions of this forum:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
 :: علمی و ادبی :: شعر و شاعران ایرانی-
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع